737 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
مربیمون با مربی رشته جدید حرفید که منو برگردونه منم قهوه ایش کردم.همین که برگشت و بچه ها فهمیدن خیلی خوب بود ولی از بدبختیهای من کم نکرد.خلاصه بساطی بود برا خودش. میخواست بیاد سر تمرینمون که گفتم نه،
738 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
امسال هم بساطی داشتیم سر کولر. جوری که من سرش شلنگ خوردم و جاش تا یه هفته رو کتفم بود.دلم میخواد زخم بستر بگیره و کسی نباشه از این دنده به اون دندش کنه.سر کوچیکترین حق طبیعیمون کتک میخوریم.+از بس رفتن
739 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
اینقدر ننوشتم، اینقدر حرف نزدم، اینقدر فشار عصبیم زیاد بود. اینقدر نتونستم از شدت بدبختی حتی گریه کنم. اینقدر اوضاعم وخیم بود. اینقدر بابام شقاوت به خرج داد که تشنج کردم.بعد از اون قضایا که گفتم یه قب
740 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
عقد خواهرم شد و الآن هم رفتن مشهد.آبرومند برگزار شد خدا رو شکر.به زور فحش و بیچارگی بابام پول داد که لباس بگیریم. لباسم 290 بود ولی زیبا. کلا لباس مجلسی رو هفتصد اینا بود. ولی اینقدر گشتیم که یه لباس
741 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
فقط برای ورزش ذوق داشتم که اونم با تجویز این قرصا و کلا بیماری پرید. یعنی عشق میکردم. همین کورسوی امید واسم مونده بود که خاموش شد. یعنی بعد از قضایایی که روحم رو خراش داده بود فقط همین مورد کم کم داشت
742 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
مامانم حالش بد شده و بابام نبردش دکتر. با خواهرام و تاکسی رفتن. خدا آخر ماه صفری به خیر کنه. مدیریت بحران زیر صفر. بابای آدم و با عاطفه منفی به توان میلیون و بدبختی هم که دیگه حرفشو نزن. دلم میخواد بابامو بکشم. الدنگتو رو قرآن مامانم رو دعا کنید.
747 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
اون روز مامانم بهتر شد و دیروز خواهر روانیم با مشت کوبید تو زانوی مامانم که بدتر شد و امروز رفتن دکتر. اصلا نمیتونه راه بره و دکتره گفته ده سال بیشتر از سنت از زانوت کار کشیدی. شرایط خونه افتضاحه.خوا
748 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:50
حدودا یک ماهی میشه که پسره که مربیمه اومد خونمون. خیلی اتفاقی. اومده بود اصفهان و گفت میخوام ببینمت. منم به مامانم گفتم و زرتی دعوتش کردیم خونه. قرمه سبزی هم پخته بودیم و بابام هم بی خبر. حدود ده دیقه
713 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
یه تلنگر خیلی کوچیک در تلگرام باعث شد بفهمم یکی از مشکلاتم اهمال کاریه. در موردش سرچ زدم و تست هم دادم که 48 شدم. خدا رو شکر به صورت مشکل جدی نیست ولی نرمال هم نیست. کاش این عدم تمرکز و بی دقتیمو هم اسمشو پیدا میکردم در موردش میخوندم « s .ir/fa/news/321109/چند-راه-حل-ساده-برای-درمان-تنبلی-و-اهمال-کا...
714 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
میدونی معنی یه سری جمله ها رو تا بهش دچار نشی نمیفهمی! اینکه میگن سکوت خطرناکه رو تازه درک میکنم! چقدر اینجا خودمو به در و دیوار میکوبیدم و ناله میکردم! دیگه عادت کردم انگار! مثل پرنده ای که تو قفس خو
715 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
دیروز فتیم عقد و به شدت حالم بدتر شد. اصلا خوش نگذشت. چرا من اینقدر ظرفیت دارم؟ چرا خوبی و بدی خوشی و ناکامی تعادلشون هیچ وقت یکی نیست؟ پس کی قراره من خوشی رو تجربه کنم؟ نکنه خوشیهام همین روزا باشه؟ و
716 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
از بابا لنگ دراز و پیمان به خاطر پیامهاشون ممنونم. باهات خیلی موافق نیستم بابا لنگ دراز! برای کسانی که دغدغه کمتر و رفاه بیشتر دارن زندگی واقعا لذتبخشه! نمیدونم نمیدونم. +پست قبلیم رو اینقدر به هم ریخ
717 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
پولی که چند ماه پیش دادم به اون پسره برا کمک، پریشب بهم برگردونده شد. یه کم دیر ولی خوبه که اعتمادم خدشه دار نشد. +میرم و میام تمرین و بهترم. مربیمون هم تحت فشارهای رئیس هیأت بقیه رو رو میکنه که منم گ
718 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
دامادمون بعد از اینکه چند هفته ای اسنپ موتوری کار کرد، خسته شد و درمونده، زد تو کار فلافلی دیشب اولین فلافلشو خوردیم، خبره هست و علاقه مند و مشتاق، به نظرم بد هم نیست تغییر، سختیهای خودشو مثل هر کاری
719 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
برای خواهر قبل از من خواستگار اومده از نوع محلیش! پسر بدی نیست و مشاوره ازدواج هم رفتن. تا اینجا خوب پیش رفته.! دعا کنید که مثل پارسال تو پرش نخوره.دعا کنید نخوره تو پرش. پارسال زمستون هم یکی اومد و ق
720 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
خواهرم امروز آزمایش دادن و قضیه داره خوب پیش میره. خدایا اگه به صلاشه و از چاله نمیفته تو چاه نجاتش بده. آرزوی خوشبختی میکنم واسش. پسر کبد چرب با گرید 2 داره و یه کم جوشیه. نگرانه مثل بابام نباشه که ن
721 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
از اونجایی که زندگی خانواده ی ما بر پایه ی سیاهی و بیچارگی، نشدنها و نخواستنهای اوستا کریم پایه گذاری شده،! ازدواج خواهرم تا مرز شدن پیش رفت و در کمال ناباوری ترکید. همچین که ما رو هم ترکوند. تحقیق
722 - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 10:20
از منظم و سر وقت بودن قضایا فقط به موقع پریود شدنش نصیب ما شد. این دفعه بیدار بودم و پروسه پریود شدن رو دقیق متوجه شدم. هیچ وقت اینقدر توجه نکرده بودم. البته پریشب هم زیر دلم تیر میکشید ولی الآن بلافا
۵۸۳ - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 14:03
یتیمه ولی ماشا اله زنعموم. نوشته هام باگوشی بهم میریزذاشتنعقد دختر عمومه برنجشو اینجا بار گ. همون ک
584 - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 14:03
سلااااااااااام وبلاگ قشنگم سلااام لپتاپ نازنینم سلام بازدید کنندگان عزیزی که فکرشو هم نمیکردم کسی دیگه سر بزنه. لپتاپم رو امروز بعد از مدتها بردم طالقانی و به طور معجزه آسا و مسخره ای هیییچیش نبود و اوردم خونه روشن شد. فکر کن از بهمن تا حالا خبرش وشن نمیشد و حالا ....مهم اینه که من اومدم دوباره. من ...