+قرار بود بچه ها به مربی بگن به من زنگ بزنه چون من بدون زنگش نمیرم، دیوس گفته بیاد اینجا رو در رو بحرفیم ببینم چرا ناراحته؟ فکر کن، عجب بی شرفیه! چرا ما اینقد ساده شدیم و همه چیمون روه و بقیه اینقدر سیاست مدار؟ چرا بابام به جای فحش و کتک و بد خلقی اینا رو یادمون نداد؟
نمیرم اصلا، برم که بگه خوب سبکش کردم و اومد! درسته عاشق رشتم بودم ولی فعلا که تغیییر رو پذیرفتم و حقیقتا با این اوضاع فکر نمیکنم برگشتنم صلاح باشه چون خراشای روحم بدتر میشه و عمیقتر،
+دیروز من و مامانو آبجی بزرگه غرغرو که حالا کاملا روانی و دریده شده و هیجا و هیچ کس براش مهم نیست و هر غلطی دلش میخواد میکنه، رفتیم آزمایش خون. دکتره نمینوشت، میگفت نیاز نیست، کلی توضیح دادم که نوشت، فکر کن میگن شش ماه یه بار برین چک آپ، حالا چون قرار بود بیمه تقبل کنه به زور نوشت، ادرار رو هم دادم، خیلی وقت میشد آزمایش ادرار نداده بودم. اینقدر خندیدم! چقدر داغ بود این جیش! ریختم تو جعبه و تقدیم کردم. تازه قوطی رو شستم. نمیدونم کاش آب نرفته باشه داخلش. تازه صبحش هم آب خورده بودم که سرچ نزدم آب هم نباید بخورم یا مشکلی نداره.
خلاصه دهنمون دیروز سرویس بود. خونه پر تلاطم و همه با هم میبحثیدن! تک تک لحظات تشویش این آدما رو میبینی. از مامان بابا تو یه شرایط ساده گرفته تا ماها که جوونتریم تو شرایط بحرانی.
دریغ از آرامش و قرار. من واقعا نمیدونم چیکار باید کنم، کاش یه مدت تنها زندگی میکردم که متوجه میشدم چطور کنترل کنم خودمو! راستی بابا لنگ دراز یا هر کسی که روان شناسی خونده و نسبتا آگاهه به شرایط من، بگه چطور میتونم در حد خودم مدیریت کنم تشویشم رو. به مامانم دیروز میگم تا میام اسنپ بگیرم هرچی خواستی حرف بزنی صلوات بفرست. ساکت باش تا گرفتم میگم بهت. مگه تونست؟ خدا خرو دید شاخش نداد! از یه مراسم عقد و عروسی برا خواهرم مشخص شد که اصلا مدیریت بحران نداریم و اوضاع رو تک تکمون بدتر میکنیم.
خلاصه دیشب اینقدر درگیری های تو طول روز بهم فشار اورده بود که از خودم حالم بد میشد
+همون بزرگه با بعدیه رفتن بازار سبز میدون، عمده ای ژیلت و شرت و جوراب خریدیم.
ژیلت 5 تومنی پیدا کرده بودن و یه جعبه صد هزار خریده بودن که تقسیمیدیم
با این اوضاع گرونی و اینکه دختر داریم خیلی سخته! بابام هم که یه پول تو جیبی ناچیز میده و باید همه چیمون رو خودمون بخریم. خلاصه هراجش کردیم! شرتهای رنگوارنگ جورابای قشنگ! نخی و خوب، بدو بدو این ور بازار!
فکر کن ژیلت تا ده 12 هم فروش میرفت اینجا! وقتی دغدغمون ژیلت باشه؟ دیگه خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
+برا دانشگاه هنوز هیچ کاری نکردم و همش میگم امروز میرم سراغش و هنوز ....!
+مرسی از راهنماییهات متوجه هستم! اصلا مطمئنم که هیچ وقت این خریت رو نمیکنم که برم خونه م! فکر کن مثل این فاحشه ها با پای خودم پا شم برم ... بی خیال کلا!
+شاید یه چندتایی وبایی که دوست دارم و میخونم رو قرار دادم: اینو داشته باشید فعلاا!
zahraaghaee2.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور