حدودا یک ماهی میشه که پسره که مربیمه اومد خونمون. خیلی اتفاقی. اومده بود اصفهان و گفت میخوام ببینمت. منم به مامانم گفتم و زرتی دعوتش کردیم خونه. قرمه سبزی هم پخته بودیم و بابام هم بی خبر. حدود ده دیقه قبل اینکه بیاد بابام رسید. اگه زنگش میزدیم بدتر میشد. اصولا تو عمل انجام شده بهتره. البته نه همه موارد. خلاصه اومد و یه جعبه شیرینی اورد. من هم خورشت ماست خریدم و گذاشتم تو سفره. یه بشقاب مینا داشتم جایزه بود. با جعبش و دوتا جعبه گز و یه جعبه پولکی دادم بهش. خیلی بهش خوش گذشته بود و میگفت چند سال بود بهم خوش نگذشته بود. کوردها خیلی تعصبین از فارسهای شهرشونه و خیلی از خونه بیرون نمیاد که به نظرم جالب نیست.
میگفت مطمئن بودم اینقدر خوبین ولی مطمئنتر شدم.
بابام رو اون دندش بود و کلی باهاش خوش و بش کرد که فکر نمیکرد ما بتونیم راحت کسی رو خونه بیاریم. فکر میکرد چون پسره بابام تعصب داره.
هنوز به روم نیورده که فلانی اومد خونمون. چون بعید نیست یه چیزی تو دعواهامون بچسبونه. خلاصه کیف کرد و رفت. فرداش هم سوار موتور دوستش پاش میره زیر تایر و با آمبولانس میبرنش و رایگان پیوند میشه. امروز که سراغشو گرفتم گچ باز شده بود آتل شده بود و بخیه هاش عفونت کرده بود.
+آخر آبان و اول آذر یه سفر به شمال داشتیم که کاش مرده بودم و نرفته بودم. از طرف کار بابام. گفتن اون دفعه نیومدی چادگون ما رسیدیم تشنج کردی زهرمون شد. خلاصه با حواشی و دعواهای کنارش من و آبجی کوچیکه و مامان بابام رفتیم. یعنی بگو یه چیزی که ازش خاطره خوش داشته باشم پیش نیومد. یاد نداشتم بابا بابام کی رفته بودم سفر. زهر کرد. البته پیشبینی میکردم و به زور رفتم. ولی گوشت به تنم آب شد بسکه فحش میداد و اذیت میکرد. یه دلیلی که رفتم این بود که فکر کردم شاید جلو دوستاش رعایت میکنه. زیر پوستی میچزوند حسابی. مامانم رو هم خیلی ضایع میکرد جلو دوستاش و خانماشون. خیلی هم چرند میگفت که یعنی همه بگن با حالی و خوش سفری. ولی من که توجه داشتم میفهمیدم حرفا و خنده ها چقدر از رو مسخرگی و الکی تعیید کردنشه. چون همه جا زور داره و همه زیر سبیلی ردش میکنن یا با قدرتنماییهاش بقیه رو مجبور به کار میکنه.
از این آدم پستتر ندیدم. جلو یکی از دوستاش هم منو به شدت برد زیر سؤال که از اونجا دعواها اوج گرفت جوری که من تنها نشستم تو اتاق و همه رفتن خرید. یه هزاری نداد به ما هرچی خریدیم از پول خودمون بود. اگه بگی یه پوست تخمه خرید بده ما که برده بود سفر!؟
+شوهر اون خانمه که سگ ازش خونه خرید و نوشته بودم که زنه سلیطه بازی درمیاره، مرد. خیلی ساده و بی آلایش بود. خیلی خرش میکردن و فقط کار میکرد و پول میداد. دوتا بچه داشتن که جفتشون از کوچیکی از پرورشگاه اومده بودن. خاطره زیاد داشتیم باهاشون. خونشون نزدیک بود و مامانم میرفت قالیبافی اونجا.
+از شاخه به شاخه خیلی شدم و چون قرصا تأثیرش شدیده مربیه یه رشته بهم پیشنهاد کرد که از صفر شروع کردم. صرفا به خاطر سلامتی. البته خیلی میسوزم که اینقدر تو این ورزش وقت گذاشتم آخرش هم هیچی به هیچی.
+به قول قنبر معنای زندگیم عوض شده و شدید دنبال کارم.
با توجه به محدودیتهام همه شغلی نمیتونم برم.
یه جا نوشته بود اوپراتور cnc منم حالشو نداشتم سرچ بزنم همین طوری زنگیدم گفت مگه کار کردین منم فهمیدم سوتی دادم پرسیدم کلا چی هست که گفت ماشین آلاته. منم لو ندادم که فکر کردم با تلفن و اینا سر کار دارم. هرچند ضایع بود. کلا اونا آقا میخواستن برا همین تعجب کرد که منی که خانمم کار کردم یا نه.
+خیلی وقته که فقط زندم و زندگی نمیکنم. کاش این خدای نداشته ی من میگفت یه آوانس بهت میدم یه شانس!
+شوهر ف با حقه میتونه راحت مدال جهانی بیاره. از توضیح اضافه معذورم که چطوری؟!
کلا من خیلی چیزارو نمیتونم باز کنم نه که شخصیت مهم و خاصی باشم اما .....
+گه تو این زندگی. تف به این زندگی.
زورم که به چیزی نرسه خیلی برام سنگینه. مثل درد بیدرمون. بلاخره یه وقتی تو شکست میخوری ولی دوباره پا میشی چون راه حل و یا جایگزین داری. من 4 جهتم دیواره بدتر از زندان. حلزونوار برا بقا دارم میجنگم و پیش میرم که زندگیم تلختر نشه و از همه مهمتر رو کسی تأثیر نذارم چون همه تو این خونه محکوم به بدبختین.
بابام به هیچ کس رحم نداره. همچین دنبال وام ازدواج خواهرمه که انگار فقیرترین فرده رو زمینه. راحت میتونه اجازه بده این سی تومن سرمایشون بشه. اسمش اینه که جاهاز میخره. تا حالا که کلی خواهرم از پس اندازهاش داده و ادامه هم داره. اینم پول رو پول میاره. ایشالا درد بیدرمون بگیری برات پرستار بگیریم پولات خرج مریضیت بشه ما هم نبینیمت که حرصتو بخوریم. که هرچی ازت یادم میاد آتیش میگیرم.
فقط میتونم باور کنم که خدایی که ازش حرف میزنن خیلی تواناست که اینقدر ظرفیت داده به یکی مثل من بدبخت که تا الآن نترکیده.
وگرنه نه رحیمشو نه کریمشو نه رحمان خلاصه هیچی دیگشو قبول ندارم. کاش بقیه صفاتشو هم به منم نشون میداد که باور پیدا میکردم.
حس میکنم یه اتفاق مهم دیگه هم داشتم که ازش نننوشتم که فعلا چیزی یادم نمیاد.
http://fdal.blogfa.com/
یه دخترست که باباش مثل بابای من سگه. دنبالش میکنم. خیلی وقته نیست. نمیدونم چه برسرشه که نمیتونه بنویسه. خوشم میاد که ریسک پذیره و از هر فرصتی استفاده میکنه. بدون اینکه تا الآن نظری براش بذارم بهش حس خوب و نزدیکی دارم. درکش میکنم. خدا سلامتی و صبر بهش بده. باباشو هم بکشه.
کلا اگه بابام نبود یه گهی میخوردم. میدونستم نیست باید جور خودمو بکشم. الآن خیلی دست و پام بستست. جلو چشمت همه امکاناتی باشه ولی نتونی استفاده کنی ظلمه. از جمله پول زیاد که بابام انبار کرده. خیلی حرص میخورم نابودم کرد. خداش نابودش کنه به بدترین وجه ممکن. پدرسگ عوضی.
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور