وای اصلا یه درجه ای رسیدم که هیچ وقت تجربش نکردم. فکر نمیکردم چنین روزایی داشته باشم!
همش غم و غصه و تحقیر! نه یه آرامشی نه حتی آسایشی، هنوز کل خانواده مثل بدبختا میچپیم تو ماشین بابام و کلی بد و بیراه ازش میشنویم، دامادمون هم که بدتر، سوار ماشین یکی دیگه، چقدر زشت و زننده! حسابی دسمایه دیگرانیم فکر کنم!
+اصلا نمیخوام بنوسم هیچی آرومم نمیکنه اون حس رو ندارم که خوشحال باشم واسه نوشتن و اینقدر بنویسم که خسته شم و ذهنم خالی!
کاش حد اقل همین یه حس باقی مونده واسم!
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور