این دفعه بیدار بودم و پروسه پریود شدن رو دقیق متوجه شدم. هیچ وقت اینقدر توجه نکرده بودم. البته پریشب هم زیر دلم تیر میکشید ولی الآن بلافاصله جاری شد. هم چنان ساعت حدود 5. 21 روز طول کشید دقیقا. جدیدا بالا رفتن سنم رو حس میکنم. قبلا این طور نبودم هفته ی قبل از پریودی گرفته و به غایت افسرده شم. هرچقدر پیش میرم این قضیه بیشتر میشه.
موهای جلوی سرم از خرمایی به مشکی تغییر رنگ داده و دیدم به زندگی تخمیتر و شده. واقعا سی سال بسه دیگه. بقیشو چیکار باید کنم؟
باید یه هنر و مهارت و یا شغلی یا ازدواجی باشه که در جهت سر و سامون دادن به اونا پیش برم؟! نیست که! تمومش کن دیگه وجدانا!
+دیروز خوب نمیدوییدم متوقف شدم و به مربی گفتم سرم گیج میره. منو کشید کنار گفت عادت ماهانه ای؟ منم مثلا شرمنده شدم سکوت کردم که گفت دیگه بسه یه کم نرمش کن برو خونه! این در حالی بود که من بدنم سنگین بود ولی پریود نبودم هنوز! بعد مثل اینکه نتونم دووم بیارم اومدم خونه دویدم! یعنی اصلا نمیتونم به خودم دروغ بگم چه برسه به دیگران! خلاصه میگفت منو مثل بابات بدون دخترم اگه گفته بودی از اول میگفتم ندو! تو دلم گفتم خدا بیامرز تو همین دوماه اینقدر که به من محبت داشتی و من باهات احساس راحتی داشتم با بابام نداشتم تو عمرم!
القصه لباس پوشیدیم و رو به رو دختر و پسر که ضایع بود همه فهمیدن برگشتیم خونه!
+دانشگاه رو دیگه پول ندارم خرجش کنم. یه چندتا امتحانا رو به زور نمره کلاسی پاسم. در حد انصراف هم حسش نیست برم داشنگاه تا دیر نشده! همیشه همینقدر لفتش میدم و اهمال کاری میکنم. همینه که سی سالمه و به درد جرز دیوار میخورم.
+نمیدونم ولی یه طوریم. زیاد گذشته برام بلد شده و خوابهای مسخره ای میبینم! مثل اینا که آلزایمر میگیرن برمیگردن به دوران قبلا! انگار نگران کننده هست!
+یه خری هم نیست باهاش بریم لب آب!
+من سایزهامو جدیدا ماهی یک بار برا مربیه میفرستم. نمیدونم با خودش نمیگه این یادداشت میکنه جایی. هم ماه قبل هم الآن الکی گفت فلان شده بهمان شده! در صورتی که دور شکمم از 76 اومده 74 نیم و دور بازوم از دو ماه پیش تغییری نکرده و 29 مونده، میگه دور بازوت کم شده و چرت و پرت، اعتمادم بهش خدشه دار شد! مجبوری مگه ضر بزنی!؟
من واقعا تو ازدواج به این امر مهمی هم در برابر دروغ دووم نمیارم. بگو نخواستم یادداشت کنم، نرسیدم، یادم رفت، ولی برا من چرند نباف که قانعم کنی، نمیدونی چقدر باور کردن حرفهای راستت رو هم برام غیر قابل باور میکنی.
خاک تو سرت!
+قضیه شوشی رو بهش گفتم! نمیدونم چرا؟ انگار دندم میخارید ببینم چه عکس العملی نشون میده! عصبانی شد و کلی ویس فرستاد، یه جا هم گفت میخواستی بگی اینقدر پسر هستن که منتدار من باشن! تو دلم گفتم زرشک!
خلاصه اشتباه کردم ولی آگاهانه! مرض داشتم گفتم دیگه. مرض.
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور