خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

از اونجایی که زندگی خانواده ی ما بر پایه ی سیاهی و بیچارگی، نشدنها و نخواستنهای اوستا کریم پایه گذاری شده،! ازدواج خواهرم تا مرز شدن پیش رفت و در کمال ناباوری ترکید. همچین که ما رو هم ترکوند. تحقیق کردیم و فهمیدیم پسره یه مدت معتاد بوده و نگفته. پسر خوبی بود و الآن هم پاک بود ولی اینکه خودش نگفته بود و حتی خانوادش هم اظهار بی اطلاعی میکردن خیلی گرون تموم شد. گفتیم نه و اونا هم چون فکر کرده بودن میشه، آخرای کار پخش کردن. کلی جواب پس دادیم به آدمای دیوس و فضول دور و برمون. این شد که خانواده ی از هم گسیخته ی ما گسیخته تر و آشوبتر شد. 6 7 ماهی هست که ذره ای کارای خدا رو هضم نمیکنم.

+شوشی رو باهاش دعوام شد. میترسم بگن این اونجا هم دعوا کرد بیرونش کردن. کسی که از دلم خبر نداره. اینم شانس گهی خودم. به قدری ازش متنفر شدم که قابلیت کتک زدنشو دارم. از آدمای خنگ متنفرم. از آدمای سیریش متنفرم و این هردوتا رو یه جا داره و پیشنهادش به من و اینکه هفته ای سه روز مجبورم ببینمش، به آدمی غیر قابل تحمل تبدیلش کرده. خدا بهم صبر بده. منم جدیدا اخم میکنم که مربی هم شوخی نکنه و روی بقیه رو باز کنه. همچین هم میزنم تو پل شوشی ولی حیف که خنگه.

دقیقا رباطی شدم که راه میره، غذا میخوره، دستشویی میره و ورزش میکنه. نه لطافتی نه انگیزه ای نه ....!

+از اون روزی که بابام آبجوشارو پاشید بهم، باهاش رو در رو نشدم. متنفر شدم ازش. حتی نمیتونم باهاش دعوا کنم. اوضاع روحی بحرانی دارم و کسی هم به تخمش هم نیست.

مربیه بهم برنامه میده و دوباره ویسارو گوش نمیکنه که تصمیم گرفتم تا جایی که میشه بنویسم جوری که حرصش در بیاد. حق هم داره یه صدای نخراشیده و لهجه دار رو خودم هم دوست ندارم گاهی. هرچند شاید اگه عشوه و ناز قاتیش کنم صدبار گوش بده. جهنم! من هیچ توانی ندارم. فقط میگذرونم که تموم بشه.

+رفتیم خونه مربی قدیمیه که کلی منو تحویل گرفت و باعث حسادت بچه ها شد، جوری که نتونستن خودشون رو کنترل کنن و همین الآن زیر آب زده بودن که من میخوامبرگردم رشته قدیمی. با اینکه من جوابی به مربی که گفته بود خودت رو آماده کن خودمون تیم تشکیل میدیم و تو میشی کاپیتان اینا، نداده بودم. بخورن تا سیر شن. حتی نمیتونم بجنگم دیگه.

سیاهِ سیاه.

فقط خونه مثل سگ با همه میجنگم و هیچی باب میلم نیست.هییییچ تفریحی نداشتم کسی هم براش مهم نیست که ما بپوسیم، فقط مثل گاو زاییدن و گوساله هاشون رو رها کردن.

کلا انگار نه انگار من یه روزی تیم ملی بودم. هیچ خبری از هیأت نیست نه خانی رفته نه اومده!

نه عشقی نه انگیزه ای!

به قدری یک نواخت که نمیدونم خودش خسته نمیشه؟!

+به مناسبت دهه زجر مسابقه هست و اسمم رو رد کرده که واسه تجربست. دوست دارم مقام بیارم ولی واقعا توقع بیجاییه. اگه بشه که محشر میشه ولی اگه نشه نباید انگیزم رو از دست بدم. بریم ببینیم با بچه های رشته ی جدید چطوریه سفر!

+هییییچ وقت به ذهنم هم خطور نمیکرد به این نقطه ی سیاه برسم.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 10:20

صفحه بندی