مربیمون با مربی رشته جدید حرفید که منو برگردونه منم قهوه ایش کردم.
همین که برگشت و بچه ها فهمیدن خیلی خوب بود ولی از بدبختیهای من کم نکرد.
خلاصه بساطی بود برا خودش. میخواست بیاد سر تمرینمون که گفتم نه، اینجا رو هم آلوده میکنه. مطمئنم سنگین بوده براش.
+خودم این هفته مسابقه دارم و کمی استرس.
+گرمای امسال طاقتفرساست و بابام کولر و طبق هر سال ننداخته. با یزید مشهور بشه ایشالا.
سخته سرویس کولر. نیاز به توضیح کامل و جامع دارم پیدا هم نمیکنم.
خواستگار خواهرم رو جواب نه دادیم. رفتن ولی دوبار غیر مستقیم پیگیر شدن که این خودش مصیبتیه تو خونمون. بابام کوتاه نمیاد. فکر کرده خواستگار برای دخترای سن بالاش ریخته.
البته خداییش بهشون میگیم یه تضمینی بدین و زمین بندازین که میگن ما همین یه خونه کوچیک رو داریم و بقیه رو هم ندادیم و سر برمیکشن.م
پول میخوان بدن.
شدید اوضاع خونه جهنمه و خواهر بزرگم مغزمون رو هر دقیقه میخوره.
+بازم اتفاق داشتم ولی یادم نیست.
یه بار با مامانم رفتیم صبح زود میدون و چقدر خلوت بود. ما هم رفتیم تو حوض وسط آب بازی. سوا کالسکه هم شدیم. گز و سوهان هم خریدیم.. اینقدر بی پولم که خدا میدونه.
هر کاری میکنم یه چیزی از بابام بردارم نمیشه هم اهلش نیستم هم در دسترس نیست و آمار همه چیزشو هم داره.
راستی برای برگشت از میدون مربی قبلیمو دیدم که خیلی تحویل گرفت و از همه چی هم مطلع بود. خیلی خانم خوبی بود انصافا. آشنا به کار و پر تجربه.
از م ا
ز اواخر اسفند بی خبرم و با فافا هم خیلی وقته خبر چندانی ندارم. خودم البته بیشتر خواستم. چون 0از م میگه و از خریتهاش، منم فقط حرص میخورم. دو سه باری این اخیر، گفته وقت داشتی بگو بحرفیم منم تفره رفتم. قراره امروز خبرش بدم که بعیده چون پسره دو سری بهم قراره تمرین بده چون نزدیک مسابقم.
این پسره تو حرفاش گفت قبلا متأهل بودم که من ذره ای واکنش نشون ندادم.
البته که جا خوردم. حدس میزدم یه چیزی این وسط بلنگه.
حس میکنم کم و بیش نزدیکتر میشه نه بگم به من علاقه داره شاید حس اعتمادش بیشتر میشه. کما اینکه دو ساله با من کا میکنه ولی چیزی از ازدواجش نگفته بود. نمیدونم اصلا تلاق گرفته؟ مرده؟! خلاصه که برام فرقی نداره چون نه تنها ازش خوشم نمیاد بلکه از لحاظ احساسی ازش بدم هم میاد.
حقیقتش فقط از علمش استفاده میکنم و مدیونشم. جایی هم از دستم بربیاد جبران میکنم.
خیلی تو فکرم براش گز بفرستم.
+حمی.د پیشنهاد وارد شدن به بازار عرض دیدجیتال رو داده که با توجه به خریتهاش نمیتونم بهش اعتماد کنم. میگه همه کارشو یه نفر دیگه انجام میده و یک درصد سودشو به ما میدن که البته خیلی سود خوبیه.
یه طرحی بود همین پارسال بهم پیشنهاد داد که واردش نشدم، به بنبست خورد و تا حدی براش دردسر ساز شده. میگه ولی این آدم خیلی باهوش بود چون کلمات منو سریع تقلید میکرد و سرعت تقلیدش بالا بود. باید باهاش حرف میزدی تا میفهمیدی چی میگم. همین که تونست کلی آدم رو متقاعد کنه با حرفاش باهوش بوده. میگم اینا که زنجیره ای بودن و مثلا تو خودت کلی آدم جمع کردی؟ میگه همین که تونست منو متقاعد کنه باهوشه، نمیگه من چقدر احمق بودما، میگه اون باهوشه!!!
جدی ضعف بزرگیه و چقدر شناخت آدما مهمه و البته دیر حاصل میشه، حتما برای شناخت آدما تجربیاتشون به خصوص شکستهاشون رو کامل مورد بررسی قرار بدین. نکات خوبی دستگیرتون میشه.
مطمئنم ازدواج با این آدم راحت نیست چون کل سرمایش ممکنه یه شبه بر باد بره.
این بود انشای من!!
+انگار حرف دیگه ای ندارم واقعا! مربیمون خیلی دوستم داره و جو به شدت خوب و صمیمیه البته تا این دیقه!
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور