خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

942

دو سه روز پیش یه چند خطی نوشتم ولی نت خط نداد. اینجا آنتن و نت ضعیفه.

خوبم نسبتا. شهریور موعد قراردادمه. کاش خیلی اضافه نکنه.

ارتباطاتم نرمالتر شده. اینجا دلم میخواد همش خونه باشم ولی اون وقتا همش میخواستم از خونه فرار کنم.

هیچ چیز خاصی ندارم چون خوابم میاد و هرکاری کردم کابلم وصل نشد پایتون رو از رو گوشی نصب کنم. نت هم ک ضعیییف نمیشد دان کنم.

ببخشید کامنتهارو واقعا دیر دیدم بعضیشم تاریخ جواب دادنش گذشته بود.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:42

5 نیم و 75 کنار اومدیم.دارم فکر میکنم اگر شغل دوم نباشه میشه با بقیه حقوق زندگیم بگذره؟ که بخروجی میرسم که بله.!چون نه بچه نه همسر نه رفت و آمدی ک من نگران هزینه هاش باشم. مثلا من فرش ندارم روی گلیم زندگی میکنم البته نه از اون گلیم زبر و چغرا که تو ذهن خودم بود یه چیز تو مایه موکت ولی کف پاهام خیلی افتض شده. یا حتی یه مبل ندارم ک بتونم روش لم بدم.! ولی مهم نیست به دلایل مذکور.!ولی در رو که قفل میکنم احساس فرمان روایی میکنم انگار از دید همه پنهانم و هررر کاری دلم میخواد میتونم انجام بدم. واسه یه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:42

حقیقتا فکر نمیکردم دوستایی باشن که پیگیر احوالم باشن.خیلی سرم شلوغه یا بهتره بگم شلوغش کردم. از نزدیکای ظهر که میرم کار صبحاشم یک ماهیه میرم باشگاه. جمعه ها دورهمی داشتیم گاهی، که به لطف حواشی کنسل شد!+از قبل از عید یه خواستگار برا کوچیکم خواهرم اومد که حتی بدون اینکه بابام بفهمه منو اون خواهرمو شوهرش با اینا رفتیم کاشان. ولی حالا بهم خورد.!+کد پرسنلی برام اومده و قراره حقوق برج یک تا مرداد رو برام بریزن، تا حقوقم نیاد باورم نمیشه که کارم درست شده. چقدر زجر کشیدم بابت اینکه پارتی نداشتم.+اینقدر این چند وقت لباس خریدم و خرج کردم که نگو. میدونم همش عقدست عقده هایی که باعثش بابام بود. +مرکز جغد میرمو میام جغد هنوز پروه ولی من معتاده کارمم. وقتی میرفتم مدرسه با تمام خستگی بعدش میرفتم مرکز جغد. با پیر خرفت در ارتباطم و یه بار که دور همی خونشون بود من زودتر رفتم اونجا ولی خیلی خودشو کنترل کرد چون میدونست من باهاش شوخی ندارم. حالا هم گذاشتم کنار که خیلی مصره که باشیم ولی من تمایلی ندارم.اینور اونور زیاد رفتم. اون هفته شمال یه دوره داشتم که استاده از لحاظ اخلاقی افتضاح و در حرفه خودش ماهر بود. شبا همش بساط مشروب بود و من که تا حالا در چنین جمعهایی نبودم شب اول مثل سگ ترسیده بودم که نکنه اینا به ما تجاوز کنن. ولی اینم گذشت بدون اینکه من حتی حجابم رو بردارم در این جمع. همکار خودم هم بود و دوتا پسر مثبت دیگه. درسته ممکنه آدم تحت تأثیر قرار بگیره ولی تا کسی خودش نخواد اتفاقی نمیفته. داخل یه مرکز بومگردی زیبا بودیم.+خبرخاصی نیست دیگه. همچنان میدونم از عمق وجودم فسردم ولی فقط سرگرمم تا روزام بگذره.+امیرو فکر نمیکردم دیگه کامنت بذاری حقیقتا حرف خاصی ندارم همینقدر میدونم شماهایی که سر میزنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 12:10

خبر خاصی نیست زندگی در جریانه و نمیدونم چرا نمیتونم یا نمیشه یا نمیخوام بنویسم. انگار دیگه حسو حالش نیست. هنوز کارم درست نشده و خرید خدماتم که فوقالعاده افتضاحه

همون قبلیا همون زندگی نکبتی که خودم سعی کردم یه روکش خوشگل بکشم روش. با خرید لباسای رنگارنگ با دورهمیهای نسبتا مثبت که اخیرا زیاد شده و ...

مرکز جغد هم که میرم و ووو

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:51

رفتم مرکز جغد. حقیقتا زبونش همرو نرم میکنه نمیدونم چی میشه که خر میشم. هرچند دو روز میرم و کمترش کردم ولی کلا این از اون مرداست که خوب یه زن رو به راه میاره خانما بیشتر گوشی هستن و منم که خالی از هر عاطفه ای حس میکنم بخاطر اینکه مهربونه و برعکس بابام هرچند ظاهری ارزش برام قائل شد و یک ساعتو نیم حرف میزد راحت میتونم خامش بشم.حالشو ندارم بنویسم خیلی. رفتم مرکز کدو و از لحاظ راحتی راحتتره ولی جو مرکز جغد دوستانست اینجا هم خیلی خوبه البته که یکی از این روزا کلا تنها بودم با مشتری ولی فضای جغدیها بیشتر به روحیم نزدیکه.خلاصه....+من که آخرش نفهمیدم چی شد قرار بود تا آخر آذر جواب تکمیل ظرفیتا بیاد که 98 درصد استخدامیها حقوق گرفتن و من همچنان جزو اون دو درصدم که هنوز نه حقوق گرفتم و نه فهمیدم خرید خدماتم یا استخدام! یعنی بحدی من بد شانسم که نکگو. خب حالا چی میشد اگه منم راحت و بی دغدغه به کارای دیگم میرسیدم و نگران وضعیتم نبودم؟! چی از خداگی خدا کم میشد؟+پیر خرفت قرار بود جمعه ببرتم پیش یه نفر برا تدریس که چون خودشم استفاده میبرد زدم زیرش. بذا یکم حالش جا بیاد.+نمیدونم نمیدونم. حال دلم خوب نیست فکر نکنم هیچوقت دیگه خوب بشه. راستی شاید تیم فرهنگیان تشکیل بدیم.شبا خوابام پریشونه از 97 تا حالا همینه. یعنی به سر ابی میاد؟ راستی ف که جزو دو به هم زنای همیشگی بود یه لخته خون تو سرش بوده و حالا هم دادن آزمایش بدخواه نیستم ولی حقشه با اینکه دوتا بچه داره کاش خودش فقط اذیت میشد اینا باید بسرشون بیاد. من چند اله خواب خوب ندارم دیگه. خوابای پریشون و مسخره و کاملا غیر واقعی. دلم میخواست یه راهی پیدا میکردم برای خواب راحت. خیلی اذیتم خیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 17 دی 1402 ساعت: 18:27

بلاخره مرکز جغد رو رها کردم و اومدم بیرون.از اول تا حالا همش گفتن حساسی حساسی! منم که پر از عقده و خشم همه تقصیرارو مینداختم گردن خودم و با زبون چربو نرم جغد خر میشدم و تقریبا سه سال به همین منوال صبوری کردم. این آخریا ده تومن اضافه کرد به من و نینی (مستعار)شادی (دختره که تازه اومده و من خودم چند ماه پیش بهش گفتم بیاد. اسم مستعار) اومد. 4 شنبه که نوبت من بود این دختره که چند ماهیه میاد و شوهرش فوت شده، به جای حاجی منشی، نشسته بود. به جغد گفت نوبت لولیوشه بره گفت نه/، شادی بره، من پشت در بودم و منو ندید. این درصورتیه که اون هفته که شادی اومد با همون شوخیهایی که همیشه پر از جدیه، گفت معرفی میکنم: جایگزین! اولش که جدی نگرفتم و بعد گفتم که ناراحت شدم، کلی عذرخواهی که خدا میدونه من رو شوخی گفتم و دوباره من خر شدم. بعدش گفتم بذار خودم کمش کنم و بهش گفتم که گفت اگه مشکلی نداری منم مشکلی ندارم. یعنی اینقدر دیوسه که با خودش نگفت اینکه کم میاد نوبتشو رعایت کنم. یعنی نه تنها رعایت نکرد که میخواست سهم منو بده به شادی. همیشه تو این مرکز شعار اینه که رزق دست اون بالاییه شاید تجربه هم کرده باشم ولی اعتقادی هم ندارم چون یکی مثل همین حرومزاده واسطه هست و باعث بسته و باز شدن رزق میشه. خلاصه که کفشو ماگو همه رو جمع کردم و حتی برای اولین بار از جغد خداحافظی نکردم و حتی برخلاف شاید میل باطنیم که دوست داشتم بازم خر شم جواب دوتا تماس دیروزشم ندادم. حاجی و همین دختر بی شوهره و پسر کوچولو هم بهم زنگ زدن. ته دلم میخواد بیاد دم خونه بگه بیا ولی سفت گرفتم که حتی جواب ندم که مبادا دوباره توجیه کنه. خلاصه که همچنان دفتر زندگیم ورق میخوره و پر از خطی خطیهای خشمو کینه و عقده و شکایت میشه حتی من غلطگیرم نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:20

دیروز به پسر کوتوله زنگ زدم که دوتا شلوارام که اونجا جا مونده بود رو بیاره که جغد یه دفعه گوشیرو گرفت منم با مکث جواب دادم میگفت خوبی و بدیرو کمو وجه کن ببین چی تهش میمونه که گفتم خوبی سرجا خودش بدی هم سرجای خودش! گفت که با بدی تمومش نکن که منم یه کم غر زدم و تموم شد گفت بعدا باهم حرف میزنیم که من چیزی نگفتم به کوتوله هم پیام دادم که من نمیخوام یجوری باشه که جغد رو ببینم ببر خونه خودتون میام میگیرم ازت که گفت باشه.+دیروز پیر خرفت بعد از یه هفته زنگید و گفت شبا خوابم نمیبره اون هفته بد توپیدم بهش. ولی آخرش زنگ زد دلم میخواد خیلی حالشو بگیرم از بس ازش متنفرم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:20

وقتی نمینویسم عادتم میشه و مثل درسهایی که شب امتحان روی هم تلنبار میشه نمیشه حق مطلب رو درست بجا اورد.+حدود ده روز رفتم مدرسه ای که بهم دور بود و با رایزنیها و پیگیریهای شدید بطور ناباورانه تر از خبر استخدامیم، با کله رفتم تو دله روغن و افتادم مدرسه روبروی خونمون!!! نمیدونم چه حکمتی توش بود که اول قبول نشدم و بعد مدرسه دور افتادم و حالا میتونم کمتر از یک ربع پیاده برسم مدرسه. بطوری که هم برای برگشت هم برای رفت کسانی هستن که همین یه ذره راهو منو سوار کنن چون تو مسیر همه هستم!نمیدونم از خدایی که هنوز باهاش دوست نشدم چطور تشکر کنم! پارسال وای پارسال وای بر پارسال! امان از پارسال.+هنوز ابلاغم نیومده و تا نیاد باورم نمیشه. این وسط ماجرا زیاد داشتم از تهران رفتنم برای تخلف در پرورنده که حروم زاده ها یه نفرو با پارتی بردن بالا و من نرفتم و از طریق تکمیل ظرفیت جذب شدم. از درخواست این دختره مغرور که میخواست برگرده مدرسه قبلی یعنی همین که من اول رفتم. جابه جا میخواستیم بشیم که نشد و البته چه بهتر. از دعوا کردنم و داد زدنم تو وزارت که مادرسگ گفت حراست رو برات خبر میکنم که گفتم بکن! از دعوا تو اداره همین شهر که دادو زدم و منشیه جاکش شمارمو میدیدو برنمیداشت رفتم اونجا اول داد زدم و بعد گریه و منشیم که ترسیده بود گریه کرد. هفته بعدشم رئیسه پدرسگ گفت با این اخلاق اگه من بودم همون هفته نامه نوشته بودم که جذبت نکنن. که دوباره گریه افتادم و تا حدی دلش رحم اومد. از پول اسنپام و رفتو اومدام و اعصاب خردیام که خودم بودمو خودم و شاید خانوادم که فقط تعریف میکردم براشون. غیر از بابام.از شاگردام که وابسته شده بودم و بودن و چقدر با مزه بودن. از مدرسه کنونیم که دوتا معلولیت دارن و و و ....***از سیبزمینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 14:40

بطور ناباورانه و در آخرین لحظات نامیدی استخدام شدم. اینقدر همش تو ذوقم خورده که خیلی هم خوشحال نیستم. راهشم یه کم دوره. ولی با این حال معلمیم مبارک. امیدوارم بتونم شاگردای خوبی تربیت کنم. دیروز ساعت 11 خبرم کردن و امروز باید برم. امشب خیلی درست نخوابیدم و دو سه بار بیدار شدم گفتم بذار ثبت کنم حد اقل.وبم نمیدونم چند ساله شد فقط یادمه پارسال تعجب کرده بودم که فلان ساله دارم مینویسم.روابطم کمو بیش هست و همچنان میشه گفت بیمارگونست. اون روز که ا.ر اومد سر کلاسم بازخورد مثبتی داشت و تقریبا به نفع من تموم شد.کاش مسیر اون قدر که فکر میکنم طاقتفرسا نباشه. حقیقتا دیروز از حملات پانیکم ترسیدم. ولی پارسال کجا امسال کجا. فکر نمیکردم بتونم خوب شم. خیلی ماجرا دارم با این زندگی. بابای حرومزادم هم که وقتی داشتم خوشحالی میکردم گفت درو ببند صدا این سگ نیاد. اصلا حتی دلم نمیخواست بفهمه دیگه تو این خونم و میفهمید و قابل پنهان کردن نیست.کاش یکی دوساعت دیگه خوابم ببره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 0:13

دو هفته پیش یهویی قرار شد برم تهران. با دوتا بچه ها تسی گرفتیم و رفتیم. شبش خونه این دختره زمان بودیم که یه خونه رو نصفشو دفتر کردن و نصفشم یه خونه کااامله. کلی بزرگو خوب بود و دو شب اونجا بودیم. اخلاقش بد نبود ولی مثل همه پولدارا خسیس بود جمعش رفتیم باغ سیصد برا دورهمی داده بودیم. تفریح سالمی بود. دوستای کسی که دورهمی گذاشته بود هم اومده بودن یکی از دوستاش 23 سالش بود و عاشق من شده بود خیلی مسخره بود ولی فرداش که جایی نبود برم زنگش زدم و منو برد کافیشاپ و بعد یه ربع آخری که رسیدیم سر لوکیشن ولی زمان و م.ش نبودن و ما شک کردیم منو برد خونشون که خواهرش بود و بعد باباش هم اومد نمیدونم با چه جرأتی رفتم و البته خیلی خنده دار بود که خانوادش بودن ولی منو برد خونه. اصلا هم هیچ عمل غیر اخلاقی نداشتیم ولی در کل سفر پر ماجرا و جالبی بود. رفتم حسین رو هم دیدم که اهل کرمان بود ولی سر کار بود و نشد بریم بگردیم. خلاصه بدک نبود موهامم بافت زدم که خیلی قشنگ بود+پیر خرفت سر ناسازگاری داره و فکر کرده من برام مهمه. دیگه نذاشتم دستشم بهم بخوره حالم ازش بد میشه.این وسط با یه ایمان نامی تو دیوار آشنا شدم و یبار باهاش رفتم بیرون که خیلی سر سنگین بود و دست هم ندادیم باهم حتی.+جوابا نمیخواد بیاد و کفریمون کرده ذهنم پره ازینکه باید اگه قبول شدم چیکار کنم اجاره ها بالاست منم اهل همخونه اینا نیستم. از آدما میخوام فرار کنم حوصله ندارم یکیو تحمل کنم.+یه هفته جغد رفت کربلا تا رفتیم مرکز جدید هم ارتباطات کمتر شده خدارو شکر هم کنتاکتها. نمیدونم اگه قبول بشم میشه برم هر ازگاهی اینجا یا نه؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 16:48

سه شنبه قراره یکی از ر ها بیاد سر کلاس من. کلا من تو این وقتا اذیتم. نمیدونم واقعا تقصیر منه من اشتباه میکنم یا دیگران؟ خدا کنه سیستمها جادویی کار نکنن و آبروی منو ببرن. خیلی نگرانم خدایا خودت کمک کن چون اینا معطلن منو سوژه کنن.+حرومزاده ها معلوم نیست چه گهی میخورن که جوابارو نمیزنن تو سایت. نمیدونم امسال چی در انتظارمه. خیلی بنظرم سال متفاوتی باشه.+پیر خرفتو اصلاا نذاشتم دست بهم بزنه و علی رفت کربلا و جغد هم باهام نسبتا خوبه و جوابا هم هنوز نیومده و خلاصه خیلی شیر تو شیره.دیگه از آسانسور نمیترسم و هروروز با آسانسور میرم میام. وضعیت مالیم خیلی افتصضاح شده و تهران یه کم برنامه هامو بهم ریخت.نصفش مال دیشب بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 16:48

هستم ولی حجم کاریم بالاست.+مصاحبه قبول شدم و خیییلی از خودم راضی بودم و حالا هم منتظر جوابم.اینقدر تو ذهنم خوب پیش رفتم که تا فکر خونه مجردی هم پیش رفتم. بابام بواسطه همین کارم که هنوز رو هواست انگار مهربونتر شده هرچن که تیرماه بشدت باهاش دعوا کردم ولی یه کم جو آرومتره نه که دعوا و فحشو دادو بیداد نباشه ها؟ هست ولی انگار دلمون به یه چیزی خوشه. البته با وجود فسقلی که چند روز دیگه یک سالش میشه زندگی قابل قبولتر میشه. واقعا بچه خیلی شور میده به زندگی. اینم پسره و بابام انگار بیشتر دوستش داره.خلاصه دعا کنید. اگه قبول شم یه فصل جدید در زندگیم رقم میخوره.+روابطم خیلی کمتر شده پیر خرفت که خدا خواست روزاش به من نخوره یعنی روزای من به اون نخوره چون ما تایم کاریمون عوض شد و عصرا میریم و قرار بود صبح 5شنبه بریم که فعلا 5شنبه ها کنسله و منی که کلاس 5شنبه مو انداخته بودم سهشنبه نه تنها ناراحت نیستم بلکه بسیار خوشحالم که این خرفت نمیتونه بیاد. هرچند بیتابه و گاهی چرتو پرت میگه ولی همین که نیستش که چشم بهش بیفته، نعمته. روابطم حدودش هموناست پریروز مشاوره اومد دیدم. دیروز بعد حدود دوماه علی اومد و ... تا اینجا رفتیم کنتاکتهای منو جغد کمتر شده چون کلا سیستم تغییر کرده، اونجا خونه خودش بود و بیشتر حواسش بود و ماهم بیشتر مجبور بودیم گوش بدیم ولی اینجا کلا متفاوته و خیلی چیزا یه جوری شده که نیازی به کنتاکت داشتن نیست. دیروز 5 تا مشتری داشتم که 4 تاشون فقط خودمو میخواستن اونا هم داشت چشاشون در میومد. یک سال پیش بود که چقدر عذابم میدادن حالا فضول خانم که رفت تهران و امیدوارم خیر نبینه و کاراش به خودش برگرده این فنچ هم که زیر لوای اون بود تنهایی کاری از دستش برنمیاد و مجبوره که خفه شه و تو خودش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 15:20

خیلی شلوغم و نشده بیام بنویسم. پریروز جوابا اومد و من قبول شدم و باید فکر یه راه جدید تو زندگیم باشم. شاید واقعا خونه بگیرم کلا فکر کنم یه فصل جدیدی تو زندگیم باز بشه. خیلی خوب زده بودم و البته میدونستم قبول میشم ولی من هیچ وقت جرأت قاطعانه گفتن نیستم چون همیشه بد اوردم ولی این بار فکر کنم معجزه شده. من واقعا خیلی خوندم نوشتم که شاید نگاه میکردم سه چهار ساعت داشتم تست و خلاصه میخوندم جزوه ها رو هم که پرینت گرفته بودم. خیلی ضایعست فنون تدریس رو خیلی افتضاح زدم از همه تخصصیهام پایینتر. ولی کلا درصدام خوب بود و اصلا منفی نداشتم. چقدر بد که ذوقی نداشتم البته اینکه خواهرم اول قرمزه رو دید و بعد اولویت اولم که سبز بود و من اون ذوقی که آماده کرده بودم کور شد هم بی تأثیر نیست. انگار ذوقش مونده تو سرو گلوم. باید ببینم خدا چی برام در نظر داره. فعلا که این راه جدیدیه که میتونم ازین خونه برم ولی فقط نگران مامانمم مامانم دوباره کمرش درد میکنه و این خیلی افتضاحه چون یه بار عمل کرده و معلوم نیست این دفعه چی میشه. اگه من زودتر با ماساژ آشنا شده بودم نجاتش داده بودم اینم کی از شانسهای نداشته امه که براحتی میشد بدون عمل مامانم خوب بشه ولی همه چی دیر اتفاق افتاد. صلاح خدارو نمیدونم اینکه من اون روز تا حالا به فکر کارو بار و استخدامی نبودم وگرنه کمه کمش من 5 سال بود که رسمی شده بودم.!!به دوستام نگفتم قبول شدم و یعنی قبول نشدم به پیری گفتم که پشیمونم کرد اونم برا پارتی مارتی گفتم وگرنه آدم حسابش نمیکنم حتی دیروز از کنارش هم رد نشدم و انگار نه انگار که ارتباط چطوری بوده با جغد هم اصلا ارتباط نداشتم با مشاورم مجدد رفتم بیرون که براش هیچ کاری نکردم و خودم رو سفت گرفتم کلا چندشم هم میشد و خسته بودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

مغزم داغه هم از گرما هم از حرف و ناراحتی.کافینت 400 هزار ازم گرفت و البته چهلو خرده ای حکم داشتم که اسکن کردم. از نامه و نامه نگاری که اینور اونور رفتم و دیروز گرفتم. پریروز که با علی رفتیم پارک و کوبیده خوردیم مهمون من. بعد کافینت اومد دنبالم و رفتم مغازه کناری براش خودکار کلاه و عطر خریدم صرف اینکه دست خالی نباشم. دلم میخواد پول هم بزنم بکارتش ولی نمیذاره پسر خوبیه و اینکه دستو دلبازه و حواسش هست برام خیلی مهمه و اصلا نگران نیستم که براش چیزی بخرم چون درکش بالاست و اصلا خسیس نیست هم روحی هم جسمی.ازینکه به به چندتا بچه ها گفتم قبول شدم. ازینکه جغد داشت میترکید که من کجا بودم که دیر رفتم سر کار. ازینکه بهم گفت من نگرانم چون با کسی دوست شدی ولی سعی کن بهش وابسته نشی چون ظرفیتشو نداری. ازینکه فکر میکنه من مثل مسسائل مرکز که 99 درصدش باعثش خودشه، بی ظرفیت و حساسمنمیدونه که من چقدر ارتباطاتم زیاده و هیشکی بهیجام نیست.باید برم قرص بخورم.ازینکه دیروز منو جلو همه ضایع کرد و این دختره هم گزارش داد بهش و من شنیدم و ریدم به دوتاشون و نتونستم کنترل کنم خشممو. ازینکه باید برم مشاوره برای کنترل خشمم چون تو محیط کاری به مشکل میخورم. ازینکه میرم باشگاه و مربیمون میدونه که من بدردش میخورم و باید برم و ازینکه ممکنه من با هفته ای یه جلسه انتخاب بشم برا مسابقه ولی بخاطر پنیکم که هنوز مطمین نیستم برای راه دور رفتن اذیتم میکنه یا نه، نتونم برم مسابقه. ازینکه ورزنه دیروز اومد دنبالم و کولر هم نداشت. ازینکه ساعت یک رفتم ماساژ و 400 پول ماساژ و 53 پول اسنپمو گرفتم. ازینکه مممکنه بهم نگه دیگه ولی مهم نیست چون واقعا پول درمانی بیشتره و من واقعا بیشتر ازین باید میگرفتم. ازینکه دوتا پسربچه داشت و بهشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

این هفته باید برم تحویل مدارک. باید اص شناسنامه این سگ رو ببرم که عزا گرفتم چطوری ببرم اگه نباشه چی اگه بفهمه چی اگه بگم و نده چی اگه بگم و لج کنه و فحش بده و بخواد دخالت کنه چی؟! همه این موارد دست بدست هم داده که من نتونم از نتیجه ای که گرفتم خوشحال باشم و دایم در حال بدن لرزه باشم. هرچند شاید یه کم از جایی فهمیده باشه ولی نمیدونم باید چیکار کنم و کنترلم رو هم از دست میدم که از همه چی بدتره+دیروز مدرک سابقه تدریسمو گرفتم و ضمیمه کنم برای بقیه مدارک ببینم چی میشه. حالا که همه حواسشون هست که من قبول بشم ولی نمیدونم اون بالای چی میخواد.+دیروز بچه ها امتحان داشتن که یکیون که از هفت جلسه سه جلسه رو اومده بود نه گرفت. یه بیست هم داشتم. پسره صداش فوق العادست سه تاشون هفتم میرن و یکیشون دانشجوه. همین که بیست اورد مامانش براش تولد گرفت منم یه کلاه قرمز چون پرسپلیسی بود براش گرفتم. اینم که افتاد دیروز تولدش بود که من نرسیدم چیزی براش بگیرم ولی از طرف همونجا بهش صد دادن. خوبیش این بود که اون دفعه نبودش که من برا این یکی هدیه گرفتم.خلاصه تجربه خوبی بود و البته اذیت هم شدم ولی می ارزید. من واقعا عاشق بچه هام چون میتونم براشون خاطره ها و ذهنیت خوب بسازم پچون میدونم این بچگیه که بزرگسالی رو میسازه و کسی که بچگی نکرده باشه قطعا در آینده زندگی خوبی نخواهد داشت مثل خودم!+پیری دیروز اومد بهم دست بزنه که بهش گفتم قراره خودتو حفظ کنی خورد تو ذوقش و خوشحالم که حالش جا اومد دیوس. دیروز اومدم الیزابته رو ببرم شک کردم که همین 50 سوته یا نه نوشته بود 5 صدم ولی من گفتم یه موقع حتی نیم درصد اشتباه ببرم و اونجام بسوزه که چرا؟! دخترش با دوتا نوه و دامادش از بلژیک اومدن اونجا منم مجبوری یه کم هندونه زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

صفحه بندی