هستم ولی حجم کاریم بالاست.
+مصاحبه قبول شدم و خیییلی از خودم راضی بودم و حالا هم منتظر جوابم.
اینقدر تو ذهنم خوب پیش رفتم که تا فکر خونه مجردی هم پیش رفتم. بابام بواسطه همین کارم که هنوز رو هواست انگار مهربونتر شده هرچن که تیرماه بشدت باهاش دعوا کردم ولی یه کم جو آرومتره نه که دعوا و فحشو دادو بیداد نباشه ها؟ هست ولی انگار دلمون به یه چیزی خوشه. البته با وجود فسقلی که چند روز دیگه یک سالش میشه زندگی قابل قبولتر میشه. واقعا بچه خیلی شور میده به زندگی. اینم پسره و بابام انگار بیشتر دوستش داره.
خلاصه دعا کنید. اگه قبول شم یه فصل جدید در زندگیم رقم میخوره.
+روابطم خیلی کمتر شده پیر خرفت که خدا خواست روزاش به من نخوره یعنی روزای من به اون نخوره چون ما تایم کاریمون عوض شد و عصرا میریم و قرار بود صبح 5شنبه بریم که فعلا 5شنبه ها کنسله و منی که کلاس 5شنبه مو انداخته بودم سهشنبه نه تنها ناراحت نیستم بلکه بسیار خوشحالم که این خرفت نمیتونه بیاد. هرچند بیتابه و گاهی چرتو پرت میگه ولی همین که نیستش که چشم بهش بیفته، نعمته. روابطم حدودش هموناست پریروز مشاوره اومد دیدم. دیروز بعد حدود دوماه علی اومد و ... تا اینجا رفتیم کنتاکتهای منو جغد کمتر شده چون کلا سیستم تغییر کرده، اونجا خونه خودش بود و بیشتر حواسش بود و ماهم بیشتر مجبور بودیم گوش بدیم ولی اینجا کلا متفاوته و خیلی چیزا یه جوری شده که نیازی به کنتاکت داشتن نیست. دیروز 5 تا مشتری داشتم که 4 تاشون فقط خودمو میخواستن اونا هم داشت چشاشون در میومد. یک سال پیش بود که چقدر عذابم میدادن حالا فضول خانم که رفت تهران و امیدوارم خیر نبینه و کاراش به خودش برگرده این فنچ هم که زیر لوای اون بود تنهایی کاری از دستش برنمیاد و مجبوره که خفه شه و تو خودش بریزه. بذار بمیره. دختر خواهرش هم که بهش میگفتیم تپلی، همون پارسال سر پول کیکی که بسرم اوردن خودش رفت چون میدونست جای موندن نیست.
خلاصه که گذشت ولی بچه قیمتی؟ من هنوز دارم آسنترا میخورم و هنوز جرأت نمیکنم قطعش کنم. امسال هم باید یه تولدی بگیریم ولی امیدوارم خیلی خوش بگذره چون چشاشون دربیاد و فنچ بهشون برسونه که اگه اونا نیستن بقیه آروم میتونن خیلی کارارو انجام بدن. وای پپارسال خیلی روزای افتضاحی رو گذروندم چه حملات پنیکه افتضاحی بود خدایا!
این وسط یه مسابقه هم رفتیم شمال که دست خالی برگشتیم که البته این هم حواشی خاص خودش رو داشت بدلیل اینکه من حتی تمرین آخری که باااید میرفتم رو نرفتم ولی با این حال چون بازیکن خوبی بودم مجبور بودن ببرنم کلا مسافرت خوبی بود بخصوص اینکه بعد از حملات پانیک تنها سفر نرفته بودم.
دیگه چی مونده بگم؟
نمیدونم چرا اینقدر سرحال پاشدم مثل اینکه 5 صبح باشه ها؟ 9 و ربع خوابیدم و دقیقا 1 و 24 دیقه بیدارم تا معلوم نیست کی؟!
کلا یه کم خوب میگذره و من همیشه میترسم ازینکه بگم خوب میگذره حتی ازینکه بگم مصاحبم عالی بود و فکر میکنم که قبول میشم
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور