خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

عقد خواهرم شد و الآن هم رفتن مشهد.

آبرومند برگزار شد خدا رو شکر.

به زور فحش و بیچارگی بابام پول داد که لباس بگیریم. لباسم 290 بود ولی زیبا. کلا لباس مجلسی رو هفتصد اینا بود. ولی اینقدر گشتیم که یه لباس قشنگ و به روز گیرم بیاد با قیمت مناسب. آرایشم خیلی ظریف بود طوری که همه از لباس و آرایشم کف کرده بودن.

بابا مامانم یه النگو و ما مجردا هم یه النگو. خواهرم هم الیزابت بهش داد. حدود ششصد شاباش جمع کرد و الی و گل و اینا هم که گرفت از اون وریها و این وریها.

زن عموم خیلی هنر داره و سفره رو به بهترین نحو تزیین کرد. .

اولش رفتیم مهضر و بعد جشن خونه ما بود هزینه ها هم نصف شد. تو محضر مامانم گیج رفت و خونه بردنش بیمارستان از بس حرص خورده بود و تا دیقه 99 کار کرد. البته شوکه شدنش هم بی تأثیر نبود. کی فکرشو میکرد بلاخره آرزو ما هم برآورده بشه!

باباممم اومد رقصید و شاباش داد. بهش گفتم حد اقل اینجا کنترل داشته باش و آبرو داری کن چون هم فیلم میگرین هم تا یه عمر تو ذهن همه هست، دیگه خود دانی.

خواهرم هم نیومد عقد و البته خیلی هم کسی به رومون نیورد. هرچند آبرو ریزی بود. نه ارص و میراثی که دعوا بوده باشه نه تأهلی که بگن شوهرش نذاشته. خلاصه که عقد با وجود همه اینا و یه مدتی که مامانم نبود و زهر شد، خوب برگزار شد.

یه تولد هم برا مامانم گرفتیم و داماد کیکو گرفت و تقریبا سوپرایز شد. اولین بار هم داماد هم دعوت کردیم و شام مهمون بود تا پاش به خونه باز بشه.

شام عاشورا هم رفتیم گلستان شهدا و برگشت باهاش اومدیم که خب مسلمه بابام نبود. بردمون پیتزا خوردیم و دو اومدیم که بابام با کتک و فحش تلافی کرد. شانس نداشتیم خوابش ببره که بگیم زودتر اومدیم. نه میبره نه میذاره بریم. نه تحمل داره نه تو تنهایی دووم داره. آخرش هم ما رو میکشه بعد خودش میمیره.

+یه دوستام که آقا ولی مجرد بود فوت شد و یه ملت رو داغ کرد. دیروز با خواهر کوچیکه رفتیم مراسم فلاورجان. تصادف کرد و خیلی جگرسوز مرد. واقعا کارش درست بود. هفتش هم میشد عاشورا که دیروز گرفتن. خیلی حالم بود الآن کمرنگتر شده برام ولی هم چنان تو ذهنمه. خدا بیامرزتش.

+رفتم دکتر و داره قرص قبلیها رو جایگزین میکنه ولی میترسم. حس میکنم قرص جدیدها بهتره چون قویتره. ورزشم به شدت افت کرده و مربیمم فهمید و فعلا الکی گفتم کم خونی و اینا که گفت چرا تو که رگهات خوب برجستست. دیگه فعلا پیچوندم ولی گفت اگه آمادگی نداشته باشی انتظار مسابقه هم نداشته باشی! دیگه کلا آخر خطم کی میشه ردش کنم! خوش به حال دوستم که راحت شد.

این پسره هم که بهم برنامه میداد ظاهرا اعصابش به هم یخته که من این طوری شدم. چون خیلی زحمت کشیده بود و بعد دو سال حد اقل انتظار مدال داشت که میسر نشد.

خیلی خنثی شدم چون دیگه چیزی برام مهم نیست. ولی نمیدونم چرا اینقد ترسو ام که خودکشی نمیکنم. شاید هم کردم از کجا معلوم. کاش جسارتشو پیدا کنم.

+دوماد جدیده خیلی مهربونه و با من هم خیلی اخت شده. کاش خواهرم خوشبخت بشه و تا آخر همین جوری باشه واقعا.

+جزئیات زیاده مثلا اینکه: کلاس طب سنتی میرم که شاید در موردش بیشتر نوشتم. علاقه مندم شدید و امیدوارم حالا که عشق دارم تا تهش بشه که برم.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

صفحه بندی