جمعه بعد از ظهر پریود شدم. واقعا کمتر خواب آشفته میبینم عجیبه. البته مثلا دیشب خواب میدیدم ولی تقریبا واقعی بود هرچند خیلی درهم بود ولی حس میکنم طبیعیتر شده. بهم گفته بود مرغ هم بکشم که یادم نبود. ضبط مکالمه داشتم و گوش کردم. باید برم دوتا مرغ هم بکشم. مامانم زنگ زد برای بابام و به اونم همینو گفت. این دععاهایی که گرفتن برامون رو باطل میکنه. بهش گفتم آخه مثلا من صرع رو از بچگی داشتم میگه ما دعای 40 ساله هم داریم. میگم آخه برا چی دعا میگیرن برا یه نفر مثلا منی که کاری ندارم بکسی. میگه چون از سحر بیشتر نتیجه میگیرن تا دعا. میخوان یکیو زمین بزنن کاری نمیتونن بکننش براش جادو میکنن. دلم میخواد تو یه شرایط اضطرابزا قرار بگیرم ببینم رو افسردگیم هم تأثیر گذاشته؟! ولی واقعا چه دنیا عجیبه. میشه مثلا اینقدر دارو و درمان کردم همش با این دعا باطل بشه و خوب شم؟ من همین 401 برا اولین بار دادم برام دعا گرفتن. اصلاااا اعتقاد نداشتم ولی دارم حس میکنم از همون وقت اضطرابم بیشتر شد. میگه یکی تو قم میخواسته یه دعا بنویسه برا یکی از دوستا همین مرده، استخاره میکنن و میگه این دعا آتیش میاره تو زندگیت. اینکه یجورایی میخواست خودشو قبول داشته باشه تو نظرم تأثیر منفی نذاشت. چون هم اینکه میگه 25 سال کارمه و هم اینکه این منشیه تعییدش کرد.
خلاصه فعلا که پریود شدم ولی کاش همت مکردم صلواتارو میفرستادم. دارم برا آزمون میخونم و خیلی امیدوارم قبول شم که از شر این خونه نجات پیدا کنم. چند وقته میگم نکنه نتونم سر آزمون حاضر بشم چون تو مکان بسته هست. یعنی مثل اون روزی که میخواستم برم تیم ملی و بخاطر داروهام که کسی نفهمه کوفتم شد، این آزمونم مثل اونه. میترسم بخونم و حمله پانیک بهم دست بده.
یکی از ژلیشا ناخنم با دست کنده شد. فکر کنم چون کارم با دست و روغنه خودش لا میده. دلم میخواست بقیشم میکندم ولی فعلا شاید اگههه کرمم نگیره تا آخر پریودیم بذارم باشه.
دیروز یه پیرزنه اومده بود حمله صرع بهش دست میداد. روزه میگرفت حتی گفتم فامیل بچت چیه صداش کنم گفت نمیدونم، اصغر، اصغغر آقا! سنشم نمیدونست. ولی میگفت عارم میشه و چی جواب خدارو بدم. کاش مردم اینقدر جاهل نبودن. وقتی تو ذهنش اینه که بهر نحوی باید روزه بگیره حتی اگه تشنج کنه تو این سن چطور میشه بهش گفت نگیر، گفتم برو دکتر چون برا این مشکلت روزه ضرر داره. همش هم میگفت چشم چشم. دلم برا بعضیشون میسوزه مثلا چون این مثل خودم تشنجی بود خودمو توش میدیدم کاش قبل اینکه تنها و مریضتر بشم، بمیرم.
وقتی میخواست مچشو جا بندازه جیغ میکشید و میگفت مچم جا هست ولی نمیدونم چه مرگیشه. ازینکه مثل مامانم خودشو خرد میکرد ناراحت شدم ولی کسی از دلم خبر نداشت که من کجا دارم سیر میکنم. یه لحظه گفتم نکنه از تحملش خارج باشه و تشنج کنه. اینقدر اذیت بودم که حالات صرع بهم تلقین میشد و گفتم حالاست که تشنج کنم! بعضی چیزارو دقیقشو یادم نمیاد ولی من راهنمایی بودم پام شکست یادمه مامانمو بیرون کردن و دکتره پامو اینقدر کشید که کل بدنم از درد سفید شد و چیزی که یادم میاد بعدش بهم سروم زدن اگه اشتباه نکنم از اون سال تشنج کردم. از واژه تشنج یه دور تشنج میکنم ولی واقعیتش اینه که من نزدیک ده بار طی سال 84 اگه درست بگم، تا حالا تشنج کردم. آخریشم تو اوج مسابقات بود که ضربه شاید آخریشو زد به ورزشم. 98 کوفتی، اوه که از 97 به اینور چه ها بر من گذشت. چقدر روابط افتضاح و اشتباه و بریده بریده و متنوع داشتم. چقدر نا امید و افسرده. چقدر فشار روحی و محرومیت از طبیعیترین حقوق زندگیم. چقدر دعوا و فحش تو خونه و و و و ....
خلاصه از کجا رسیدم به کجا. اسم این مشکلم هم که یه آسیبه رو هم پیدا کردم. اگه بازم درست بگم حاشیه گوییه. حالا واقعا نمیدونم در حد آسیب روانیه یا نه. کلا یه دفعه اینقدر حاشیه میرم که از موضوع اصلی فاصله میگیرم و نمیدونم نتیجه گیری میکنم یا نه. بدون سر انجام تموم میکنم.
+از دیروز رفتم کار و مورچه مشخص بود دلخوره که دوباره بوسش کردم. اون روز اشکش دراومد از حرفام. دل لحظه ای میشکنه. من کنترل خشم ندارم و مشاوره هم تأثیری رو رفتارم نداشته انگار. کاش مثل امتحان یه ارزشیابی بعد از یه دوره مشاوره بود اگه تغییری نمیکردیم رهاش میکردیم.
+جغد دیروز کلی تلاش کرد و ارتباط گرفت. کچل هم باهام راحت شده. اگه شد از اون هفته که نماز بخونم به دوتاشون میگم نمیخوام ارتباط داشته باشم باهاتون.
جالبه هیچ کس تا حالا نتونسته منو ارضا کنه. مشاوره میگفت شاید فقط با دخول ارضا میشی ولی بدون دخول هم من ارضا میشم منتها کسی با اینکه خیلی راحته متوجه نمیشه من چی میگم. پیر خرفت زنگ میزنه و میخوام بشورمش که فقط وقتی حشریه زنگم نزنه. کاش همه اینا که باشون ارتباط داشتم از زندگیم حذف میشدن. بخصوص جغد که فعلا هم تا وقتی من اینجا باشم حذف بشو نیست. دیروز برعکس چیزی که فکر میکردیم خلوت بودیم و دوتا داشتم. مورچه با این راه دوریش زود راه میفته و قطعا چون نوبتیه یکی بیشتر بهش خورد. آخر وقت هم یه نفر یهویی اومد که جغد تشخیصش این بود که عفونت ادراری داره و نباید ماساژ بگیره. قسمت و رزقم نبود خلاصه.
دیروز ی دختره 11 ساله اومده بود اینقدر ناز بود ماشاالله قدش قد من بود. روزه بود آخه بومیاشون خیلی مذهبی و تعصبین. مچش در رفته بود سیزده بدر جغد جا انداخت و مثل ابر بهار گریه میکرد. رفتم پیشش شکلات براش بردم و مچشو آروم ماساژ دادم تا آرومتر شد. من چون خودم عاطفه ندیدم میدونم که چقدر میشه آدمارو نرم کرد. جغد رو بخاطر اینکه خیلی صبور و مهربونه دوستش دارم. خیلی دلش رحمه و برعکس بابام اینقدر راحت میگیره در عین اینکه حواسش به همه و همه چیز هست. من دلم میخواست یه همچین شوهری داشته باشم. البته اینکه خیانت کنه رو دوست ندارم که خودم هم جزو این گهکاریهام.
حس میکنم هنوز حرف دارم و در حال انفجارم ولی دلم درد گرفته و باید برم درس هم بخونم. ناراحت هم هستم و هیجان هم دارم برا اینکه خوابام بهتر شده ولی اگه معجزه شده باشه چی؟ میشه من بیام بنویسم معجزه شده و من خوب شدم؟
کاش بازم میشد بنویسم نمیدونم از چی اینقدر مغزم پر حرفه اینقدر در حال انجار نوشتنم که هیچ چیز دم دست ذهنم ندارم بنویسم ولی میدونم حرف هست.
خلاصه اینم از زندگی من
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور