من دوباره دیشب کلی خواب آشفته دیدم ولی واقعیتر. حقیقتا شاید چون دارم توجه میکنم ممکنه اینطوری حس کنم که واقعیتر شده شاید قبلا هم کم و کیفش مثل هم نبوده. واقعیتش اینه که کسی که حالش بد باشه دیگه خوب نمیشه. من به این نتیجه رسیدم. ولی فقط امیده که آدمارو سرپا نگه میداره. مشاوره میگفت تو قسمتی که خودتو دوست داری فعاله و این خوبه. مثلا اینکه با وجود نا امیدی آزمون ثبت نام کردم یا میرم سر کار همینه. یعنی حس مفید بودنم فعاله و منو سرپا نگه داشته. ولی حقیقتا دلم میخواست نبود که خودمو خلاص میکردم. واقعیت اینه که من هرجا برم و هرکاری کنم آسمون همین رنگه و من بدبختم. آخه نمیشه که معجزه بشه و من بشم یه آدم بی دغدغه و خوشبخت که! کسی که هزارتا مریضی و دربه دری داره که یه دفعه خوب نمیشه که، یعنی هیچ وقت خوب نمیشه. وگرنه اینطوری سنگ رو سنگ بند نمیشد که، همه خوب بودن و با یه سحر و جادو همه خوب میشدن. من چقدر سادم. من چقدر احمقم. !
آره خدا نشسته منو سرپا کنه همه اجنه و ارواح هم دست به دست هم دادن حالم خوب بشه. چقدر من سادم و ابله، خاک برسرم کنن. آدمیزاد وقتی اذیته ها به هرچیزی چنگ میزنه میخواد نپذیره حالش اینقدر افتضاحه ولی من گاوم و همچنان خودمو جر میدم که آره اینقدر هم بدبخت نیستی تو ولی حقیقت اینه که من بدبختم خاک تو سرم دلم میخواد یکی بپیچونتم بهم و اینقدر بزنه منو خون بالا بیارم بگه آخه چقدر تو الدنگ و خری. تو بدبختی بعدش در حالی که صداش بیست بار اکو میشه تو مغزم بمیرم نیست شم نابود شم. من یه آدم محقر عوضیم که حق هیچیرو نداشتم نه حق زندگی نه زنده بودن. بجز ضرر و زیان هیچی برا خودم و اطرافیانم نداشتم
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور