برادران لیلا هیچی نداشت وفقط دیالوگ آخر نوید محمدزاده برام جالب بود و تونستم باهاش همزادپنداری کنم وگرنه همش سیاهنمایی و فحش و مسخره بود. من بشدت از کسانی که فحش میدن متنفرم چون خودمون بخصوص بابام اینطوریم از افرادی که دهن گشادشون رو وا میکنن و لجن میگن و دهنشون بوی تعفن میده و از شدت فحش دادن دهنشون گس شده متنفرم متنفر. هیچی نداشت بی فرهنگیه که بگم همون بهتر که لو رفت چون زحمت کشیده بودن براش ولی حیف بود خیلی پول صرفش بشه. فعلا ابد و یک روز برام در درجه ی اوله هنوز. خیلی کپی کاری بود بخصوص اونجا که لیلا با علیرضا صحبت میکنه خیلی شعارگونه بود و حال بهم زن.
+رفتن خونه عجوزه ی سگی که مادر همه بدبختیهامونه و این مرتیکه از شیکم این اومده بیرون. من که حالم از تک تکشون بهم میخوره انگار نجس و جنی هستند پر از حس منفی.
+درین حد عقلم نمیکشه که نمیدونم نوشتم رفتم برا طلاهام یا نه؟ نزدیک شصت تومن میشد و نفروختم چون میدونستم باهاش هیچ غلطی نمیتونم بکنم! سه تا النگو و دوتا مدال فروختم که بشه باهاش یه زنجیر نسبتا سنگین و یه دستبند متوسط رو به ایین بخرم. نمیخواستم یه تیکه بشه چون مجبور بودم هر ازگاهی بفروشم و به یه زخمیم بزنم.
+امسال که گذشت بیشتر کار کردم و دستآورد خاصی نداشتم. چرا البته، ارشد قبول شدم که کم چیزی نبود ولی بخاطر پانیک و پول نرفتم. کاش قبول نمیشدم ولی مریض هم نه، کاش مسابقه نمیرفتم ولی بیمار هم نه، کاش یه آدم ساده و معمولی بودم ولی عصبی و متشنج و بی خود نه، کاش یه دختر معمولی با سواد متوسط بودم که بزرگترین دغدغم شوهر کردن و بعدشم بچه داری و پختو پز بود. کاش بابام کارگر بود و سر یه سفره غذا میخوردیم.
+تست بیشتر به یادگیریم کمک میکنه. حالم از قانون اساسی بهم میخوره. کلا حالم از حقوق و سیاست بد میشه هرچند با زندگیمون گره خورده ولی از تاریخو اینایی که گفتم متنفرم.
خوبی امسال اینه که همه نسبتا مثل همند چون منابع تغییر کرده یه حسنی هم که من دارم اینه که پارسال تخصصی خوندم و الآن زودتر یاد میگیرم چون مطالب تا حدودی تو ذهنمه البته که فکر نمیکردم یادم باشه
یعنی میشه من معلم شم و خونه جدا و نو بگیرم با وسایل جدید؟ نه که بگیرم بعدش حالم بد باشه و از تنهایی حمله بهم دست بده و یا کلا نتونم برم تنهایی زندگی کنم!
وای من عاشق بچه هام دلم میخواد اینقدر با بچه ها خوب باشم که عاشقم شن، دلم میخواد به ضعیفا بیشتر اهمیت بدم دلم میخواد عاشق مدرسه و درسشون کنم جوری که با شوق بیان مدرسه. خدایا چیز بزرگی ازت نمیخوام
+غزل 263 برا فالم اومد البته دیشب خواب بودم یعنی خودم خواستم، چون جذابیتی برام نداشت و یک ساعت پیش فال گرفتم. اینجا هوا سرد شد ولی برای من لذتبخشه بارون هم زد دو نفره دو نفره.
+زنگ زدم مشاور تبریک گفتم. پیر خرفت و خسیس هم هر ازگاهی زنگ میزنه ضرضر میکنه گمشو آشغال خسیس. دلم میخواد ازینا بودم که کلاش بودم میبردمش تا لب چشمه ازش میکشیدم بعدم تشنه برش میگردوندم. جمع کن خودتو سگ
+بابام بدترین نوع گز رو گرفته و 21 شمرده و ریخته داخل یه بشقاب نه گزخوریها! ما نخویام هم کاریش داشته باشیم این کارش عذابمون میده هرچند بهش نمیگیم بقیم با کاراش آشنان ولی کاش بیماری بود که یه گوشه افتاده بود نه رو مخ باشه.
+دلم گریه میخواد تو این هوا معمولا بدتر میشم یه حس هیجان گریه دار میاد سراغم. یه تیکه از آهنگ ایهام که میگه دارم حس میکنم رو من خدا چشماشو بسته رو خوندم انرژیش منفی بود و صدام کمی خشدار ولی بنظر خودم خوب خوندم فرستادم برا چندتا دو سه نفر که عکس العمل نشون ندادن و یکی دو نفر نمیدونستن صدام خوب باشه یعنی بدر خوندن بخوره. استاده هم که پیشش میرفتم سلفژ هنوز ندیده.
کاش میشد میرفتم سه تار بجای اینکه بترسم. آخه خیلی هم دوره و بد هم ماشین گیر میاد قبل حمله پانیک که میرفتم اینجوری بود حالا که آگاهم که اصلا نمیتونم با شرایطم برم. یعنی میشه من مثل گذشته بی دغدغه برم جایی؟ چرا اینجوری شد؟ چرا همه چی بضرر من تموم میشه!
هوووف اول سالی چی شد
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور