دیروز با مشاور رفتم بیرون بهم نزدیکتر شد و منم که سفت چندبار گفت تو چقدر سفتی. باورش نمیشد راست گفته باشم اینم مثل هرکسی بیشتر به فکر خودشه و خوشم نیومد ازش. شاید شمارشو پاک کنم نمیدونم چرا دیوونم میخوام حفظ کنم و پاک کنم. من که بهش کاری ندارم ولی نمیدونم چرا شاید حس ناخوشایندم کم میشه اینطوری.
+دیروز قرار بود برم خونه مجی که نرفتم اولش گفت شبش گفته بود صبح که من نشد و بهش پیام دادم بعد از ظهر نوشته لطفا با اسنپ بیا ماشین ندارم. منم الکی نوشتم لوکیشن بفرست که بهونه بیارم نرم که دیر شد و گفت گفته بودم صبح بیا. زرشک همینم مونده با پای خودم پاشم برم خونه یکی
+نمیدونم برم پیش یه مشاور دیگه یا کلا رهاش کنم از درمان دور میشم اینطوری اصلا نمیدونم تأثییر داشت یا نه بغیر اینکه یکی کل بدبختیهامو یکجا میدونه
+بابام از صبح دیروز غر میزد و اذیت میکرد مامانم خیلی صبوره و دیروز که مرتیکه رفت بیرون کلی گریه کرد. میگه درو باز نکنید رو هیشکی دومادمون اومد فکر کن ما جرأت نداشتیم درو وا کنیم روشون رو دوباره و سه باره که پیچوندیم که خواهرم که میدونه چه خبره و اونم خر که نیست.
دلم میخواد یه خانمی بشم برا خودم که با هیچ کدوم ازین کفتارا نرم بیرون و احساس نیازی نکنم بهشون. کسی هم نیست که منو برا ازدواج بخواد یعنی خودمم هیچ کدوم ازینا برام جذاب نیستن یه مشت مفتخور و حشری پشری که هیچ کدومشون هم قصد ازدواج ندارن داشته باشن هم با کسی مثل من ازدواج نمیکنن مگه خرن بیان با یه آدم بیمارو غرغرو که سرتاپاش مشکل و مرضه
+منابع زیاده خیلی نمیدونم کاش نمیخواستم برم کار خوبه یه بهونه بیارم و یکی دو هفته نرم کار ولی پولو چیکار کنم هرچند که اگه میدونستم قبول میشدم این هیچی نبود و میشد ازش گذشت
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور