باور میکنی دلم میخواد ازینکه قراره تا چند روز کار نرم میخوام گریه کنم؟ شدید سر کارمو دوست دارم علیرغم حواشی و اعصاب خردیهاش حس مفید بودنه البته بصورت ناخودآگاه حس خوبی بهم میده. هرچی کار نکنم حس بی ارزشیم بیشتر به رخم کشیده میشه و بیشتر اذیتم.
+دیروز با مشاورم رفتیم بیرون. میگم که بیشتر سنی که گفت هست، 42 سالشه. اولش عقب نشستم چون تو کوچه سوار شدم. موز خریده بود که آخرش موز رو هم گذاشتم اومدم. رفتیم بطرف کوه صفه که عجیبه که رفت، حواسش نبوده و خب منم هیچ وقت نمیگم چرا میذارم بخصوص جلسه اول هرکی هست خودش بروز کنه و هرکاری دوست داره انجام بده. خلاصه گیر افتادیم و به پلیس گفت ماشینم جوش اورده و نمیتونم برم تو ترافیک البته بقول خودش یه کمو جوش اورده بود، خلاصه اجازه داد از کنارگذر برگردیم! نزدیک دو ساعت تو ماشین بودیم که یه دفعه گفت بیا بگیرش! خیلی ناگهانی! دلم میخواست حد اقل خودم باشم ولی واقعا نمیتونم و کلی خجالت کشیدم هرچند واقعا هیچ حسی نداشتم ولی میتونستم نرمتر باشم ولی نمیتونم. گفت میدونستم اینهیبیشن داری یعنی محدود میکنی خودتو. ولی خوشم اومد. خودم حس میکنم یکی از دلایلی که نمیتونم خودمو رها کنم اینه که میترسم وابسته یکی بشم و بره. نمیدونم شایدم این نیست. بدترین مشکلم اینه که حس و هیجاناتمو نمیشناسم مثلا بهم میگه وقتی حمله پانیک میاد سراغت چه فکری میکنی که من واقعا نمیفهمم در طول حمله که فقط میخوام فرار کنم و اصلا قدرت فکر و کنترل کردن خودمو ندارم. توی ارتباط جنسی نمیدونم چم میشه و بخصوص اینکه ارتباطم تا دیروز باهاش جدی بود حس خجالت دارم نسبت بهش. ولی نیم درصد تحریک نشدم و خلاصه بخیر گذشت. ولی ازش خوشم میاد پخته هست. بهش میگم علت ازدواج نکردنات فکر کنم اینه که عاشق یکی بودی نشده، خلاصه خیلی میپیچوند که اگه بخوای حساب کنی من از 5 سسالگی عاشق بودم گفتم پس عاشق همکلاسی مهد کودکت بودی، گفت هرکیو دست گذاشتم روش رفت خارج و من باهرکی ارتباط بگیرم طلا میشه خخخ. خلاصه الآن هم با یکی از مراجعینش دوست بود که دوست پسرشو باهاش کات کرده و با این ارتباط گرفته میگه هر ازگاهی میریم بیرون یا من میرم خونش. معلوم نیست چیکارست و طبیعیه که مرموز باشه ولی در کل دلچسب بود برام. کلا مردهایی که بلند و هیکلین حس حمایتگری بیشتری بهم میدن و حس بهتری نسبت بهشون دارم.
خلاصه که بساطش از همه اینایی که باشون بودم بزرگتر بود بهش میگم برای من اصلا مهم نیست که مال کی چقدره و اصلا تحریک نمیشم گفت غلط کردی! خخخ. جالبه برام که فکر میکنه الکی میگم. هیچ کس خلأ روحی و عاطفیمو درک نمیکنه نمیدونه من باهرکی دوست میشم دلم محبت و نوازش و مهربونی قشنگشو میخوام و مطمینم اگه کسی اینطوری بتورم بخوره میتونم ارتباط جنسی خوبی باهاش برقرار کنم. اینا همشون هدفشون صرفا جنسیه شاید طبیعی باشه ولی من واقعا تا نخوام و شرایط روحیم اوکی نشه تحریک نمیشم. ولی دلم میخواد بهش بگم یبار منو بغل کنه. جالبه بمحض نوشتن این جمله گریم گرفت همونطور که میدونم کسی بغلم کنه گریم میگیره کلا کسی مهربون باشه و باهام حرف بزنه یا حتی تو عصبانیت دستمو آروم بگیره گریه میکنم. میگه وسواس قطعیت داری. یعنی دارم وسواس فکری هم میگیرم. من بلد نیستم حسمو توضیح بدم الآن مثلا فکر میکنم دلم میخواست یکی بغلم کنه گریه کنم بعد میگم نه انگار این نیست یه چیز دیگست و انگار دلم هیچی نمیخواد بعد میفهمم یه چیزیم هست یه چیزی کمه این وسط ولی نمیدونم چیه و چطور آروم میشم!
کاش حد اقل تو نوشتن برای خودم ذهنم کار میکرد یا حد اقل اگه فکر میکردم به نتیجه میرسیدم درسته الآن افسردگی گرفتم ولی قبلا هم حسهامو نمیشناختم.
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور