خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

فکر کنم بلاخره بهتر شدم و دیشب از سرفه بیدار نشدم. طبق تجربه شربت اکسپکتورانت در رده اول و بعد پلارژین با اختلاف نسبتا کم، به سرفه های شدید کمک میکنه و البته زمان که همیشه کارساز بوده.

+من اگه بدبخت نبودم که گیر بیستا رابطه نیمه کاره و بدون سرانجام نمیفتادم! کاش میشد اینقدر عربده میزدم و زار میزدم که آب میشدم و اثری ازم هیجا نمیموند حتی کسی یادش نمیموند که من بودم. آخه چرا اینقدر درماندگی خدا بمن داد. چرا منو اینقدر بیمار کرد که زندگیم داره بفنا میره و نمیفهمم. چرا هرکار الکی پلکی انجام میدم چرا مثل آدما عادی نیستم.

+امروز با حسین کلی چت کردم همین صبح. هرچند اون حس قوی دیگه نیست ولی حس میکنم عاشق شدم. کاش تمام این روابط ناسالم تموم میشد و به یه ارتباط خوب ختم میشد. کاش حد اقل به مرگم ختم میشد. دلم میخواد هرچی در توانم بود اشک میریختم و کل وجودم میشد یه اشک. با اینکه دوران پریودیم تازه تموم شده نمیدونم چرا اینطوریم اثر اینه یا واقعا همینه خیلی ناراحتم حتی با حسین چت میکردم گریه میکردم مثل الآن. چی شد خدا چه تصمیمی میگیره برا بعضی آدما چی میبینه؟ چه انگیزه ای داره که یه نفر مداااام حالش بد باشه روحی و جسمی داغون باشه خانواده و پول درست حسابی نداشته باشه و درنهایت با 4 تا آدم آشغالی پاشغالی ارتباط بگیره که فقط وقتش بگذره. من خیلی وقته مردم این سایمه. چیزیه که حسین هم گفت و نمیدونه من چه داغونیم.

+هوا روانی کننندست درو باز گذاشتم و دارم مینویسم. بمعنای واقعی دلم میخواد زوزه بکشم یه زوزه بعد از اون عربده و مثل یه قطره اشک فرو برم تو اعماق زمین.

من شاید از سر هیجان و فشار روحی برای اولین بار، دوبار در یک ساعت خودارضایی کردم. نمیدونم چه خبره تو وجودم فقط میدونم خیلی روحیم داغونه دلم میخواد یکی بغلم کنه و های های اشک بریزم. کاش اینا یه خواب بود. چرا اشکم بند نمیاد 33 سال از زندگیم گذشت دیگه چی میخواد خدا از جونم؟ من که از همه چیمم گذشتم، نه سلامتی نه ازدواجی نه آینده ای؟ کاش سبک میشدم کاش رها میشدم همراه این پرنده های تو حیاط میرفتم یه جای دور بعدشم یه چرنده دیگه میبلعیدم و کودم میکرد میریختم تو دور افتاده ترین جای جهان. ذوب میشدم چرا نمیخوام اثری ازم باشه؟ چرا باید اینقدر احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم؟ چرا چرا گوش نمیدی خدا چرا داری زیر منگنه لهم میکنی!

+بابام رفته اهواز و خواهرم اینجا خوابیده. به عمرم نمیدونستم ممکنه یروز ماهم گیر مراکز ناباروری بیفتیم که انگار افتادیم و خدا کنه زودتر بچه دار بشه که اوضاع داره قاراشمیش میشه.

واااای داره بارون میااااد. خدایا منو ببر تا ابرا خدایا روحمو جدا کن دارم روانیتر از همیشه میشم خواهش میکنم ازت منو ببر منو بکن ازین زمین ازین آدما ازین بدبختیا چی میخوام مگه ازت تو مگه بزرگ نیستی چرا زورت به من میرسه فقط چرا امروز اینقدر فشار روحیم زیاد شده خدایا این گنجیشکه منو سوارم کنه ببره بالا تو بیاییی پیشوازم شرمو بکنی.

+با اینکه ر رو میخواستم حلال نکنم رفتم براش یه کشتی تزیینی گرفتم روز آخرش بود و اسنک پختیم و قرار بود پیکی بشه که مهمونمون کرد بچاهم بهش پول دادن منم اینو 157 خریدمش که بسش بود بره دیگه نبینمش. قلبم چقدر رقیقه به همه گفتم لحظه آخر بهش میگم حلالت نمیکنم حتی از ذهنم هم نگذشت که بخوام تصمیمی بگیرم همین طور که گوشواره هامو دادم درست کنه و دوتا انگشترم نقره خریدم و اومدم بیرون که برم سراغ مغازه تزییناتی که برای علی هدیه بخرم جرقه زد و براش خریدم که خوشش هم اومد و حتی جغد هم جا خورد چون همین دوشنبه بود که بهش گفتم حلالش نمیکنم و بهش میگم که گفت گذشته ها گذشته و منم گفتم نگذشته. آدمیزاد چیه واقعا. من هرچی جلوتر میره کاملا غیر قابل پیشبینی میشم برای خودم.

اومدم برم بیرون و گفتم برا گوشواره هام میرم که جغد گفت یه لحظه بیا گفت نمیخواد بخری من برات میخرم. خودمو جدی گرفتم و گفتم نه. گفت گرفتم پیشمه که گفتم قبول نمیکنم. نخریده بود هنوز. نمیدونه از چشمم افتاده.

+دیوس مورچه که باید بگم شاغال میره سالن کدو آموزش. رفتم پیش همکار کدو ماساژ که گفت کلاس داریم و خلاصه نمیدونستم کدوم کلاسه که دیگه گفتو اومدنو موندم و جا خورد ولی محل سگش نمیذارم. چهارشنبه خر شدم و دوباره تا یه جایی اوردمش. خیلی توجهی نمیکنه و مطمینم نفهمید این همون علیه. هرچند که یعنی هردوبار راننده اسنپه ولی اصلا نفهمید این همونه که یه ماه پیش باهاش رفتیم. دلم میخواد تا نماز میخونه جرش بدم. من حس میکنم یه خرده هم از خدا خجالت میکشم نماز بخونم. یعنی اگه بدم فقط باید بد باشم تا اون وقت که آدم بودم و نماز میخوندم هیچ ارتباطی نداشتم از 87 که افتادم تو خطش دیگه نماز درست حسابی نخوندم. آخرین بار هم عاشورا بود. یه همکار کدو داره که اسمش نفیسه هست. بهم گفت میخوام استخر بگیرم میایی برام کار کنی گفتم باشه. یه ماساژ براش انجام دادم که خیلی دوست داشت و بقول خودش نه برای کارم فقط مایه کیسه 50 بهم داد. خلاصه روز خوب و پرباری بود و اینکه مورچه رو دیدم بدتر. خیلی موذی و دیوسه البته منم شاید انتظار الکی دارم ولی چون از من مشورت گرفت و آخرشم اومد اینجا حالم ازش بد میشه وگرنه که اصلا بمنم نگه چیکار میکنه چه ربطی داره بمن. راحتم. بی خبری خوشخبری. کاش میشد خودمو خالی کنم و یه تیکه وقتی دوتاشون هستن بندازم در مورد همین که فهمیدم ارتباط دارن. کلا معلومه هوا مورچه رو داره و حتی بهش پول میده. جسته گریخته فهمیدم. قرار بود اسفند بره سر کار که شرش ازینجا کنده بشه که نرفت. من دلم برا کی میسوخت مثل احمقا. حالا دیگه هرچی اومد رو دستم نگاه کنه میگم نه. حتی بهانه هم نمیارم. میخوام تنفرم رو بفهمه. چرا اینقدر هوا گریه دارم آخه. چراااا؟!

+میشه یه دعایی انرژی چیزی بفرستین برای من.

+ نوشته شده در پنجم اسفند ۱۴۰۱ ساعت ۷:۴۷ ق.ظ توسط لولیوش مغموم  | 

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 18:06

صفحه بندی