رفتم مشاوره و گفت برای بابات کادو بگیر و بگو برا روز مرده. باید ارتباطتو خوب کنی با بابات تا بتونیم وارد کودکیت بشیم. من که نگرفتم. تو مخیلم هم نمیگنجه. هیشکی نمیفهمه ما چمونه.!
+یه دختری رو میارن برای زانوش که 5 سالشه. من باهاش ارتباط گرفتم و فقط من کارشو انجام میدم. وقتی جغد میاد کاراشو انجام بده یعنی تخصصیتر، بشدت گریه میکنه که مشخصه دردش میاد و من میرم بغلش میکنم. شنبه وقتی گریه کرد من رفتم که آرومش کنم که جغد دستمو کشید و اوردم بیرون که درگیر مسایل نشو. مثل وحشیا کشیدم و مسلما اونام دیدن. ازش زده شدم و متنفر. باهاش سروسنگین شدم و هرچی اومد از دلم دربیاره دستشو کنار زدم. بهتر. خلاصه دیروز تو یکی از اتاقایی که پارتیشنه خوابیدم و اونم اتاق بغلی که پارتیشنه، فافا که اسمشو میذارم مورچه، رفت تو اتاق و قشنگ فهمیدم که ارتباط گرفت قشنگ صدای کشیدن بدنشون روی فوم میومد. پاشدم و وایسادم و گوشامو تیز کردم. با اینکه میدونستم کثیفه ناراحت شدم خیلی. ولی مقصر منم، هرزه منم هرزه منم هرزه منم.
چشمم کور دندم نم من باشم خیانت نکنم اکثر مردا همینن. تو نشدی یکی دیگه. مثل دستمال پرت میشی و اونا دستمال جدیدی برمیدارن و استفادشو میبرن. فقط ارضا بشن دیگه حله. آخر دست دوتا ازون نونا که من دوست دارمو داد منشیمون که بده بمن. منم ده نوشتم تو حساب و بهشم گفتم. جواب خدافظیمو نداد و خودشو کنار کشیده. جهنم. خااک برسر منِ دیوس. من اگه بدبخت نبودم و بابای لجنم اذیتم نکرده بود حالا نباید پا میدادم. خلاصه کدو هم باهام حرف زد همون صبحش که هم کار جغد هم کار تو اشتباه بوده که گفتم اصلا مهم نیست و هرچی بود نباید دستمو میکشید. تقصیر خودمه که اجازه دادم شماها باهام شوخی فیزیکی کنید و دیگه نمیخوام و واقعا هم به لمس حساس شدم و از همه مردا متنفرم. کاش یک درصد حدس میزد که ممکنه من متوجه بشم ولی اینقدر ذات نجس و کثیفی داره که فقط فکر نیازش بود. من حق بیشتر ازینهارو دارم کاش کلا فاصله بگیریم. البته بعید نیست چون من بهش پا نمیدم دیگه منو بندازه بیرون. ولی جهنم بلاخره منم خدایی دارم خدایی که چند ساله دیگه قبولش ندارم. تف بذات من من یه آدم بی شرفم که حسم قلقلک نمیشه که به زن اون خیانت کردم ولی ناراحتم که چرا اون به من خیانت کرد. حال زنش چی میشه. هرچند یکبار برای من فقط هم برای من تعریف کرد که ملیح که اوایل میومد بهش خیانت کرده و زنش فهمیده. البته نوشتم قضیشو انگار. منی که قابل اعتمادترین آدم پیش خانمش بودم خودم تیشه زدم به ریشه همه چی. کاش بهمینجا ختم بشه و من خر نشم. دلم میخواست ازم میپرسید خوابت برد و من میگفتم سریال ترکیه ای میدیدم و بهش برمیخورد.
+از مشاوره که برمیگشتم سوار اسنپ شدم و اعصابمم خرد بود و حرف به حرف شد که مرده گفت از درگاه خدا و واسطه هاش ناامید نشو و معجزه حضرت ابوالفضل که تشنج بچشو شفا داده رو برام تعریف کرد. من به حضرت ابوالفضل خیلی اعتقاد داشتم ولی همونم گذاشتمش کنار. دلم میخواد یه کم ارتباط بگیرم دوباره. شاید تو دلم هنوز کینه دارم ولی حس میکنم یه کم عبادت آرومم میکنه. شایدم جریترم میکنه.نمیدونم چه گهی بخورم.
+مشاوره میگه مشکل اینه که تو هنوز با طرحواره سازهات زندگی میکنی گفتم مگر معجزه بشه که بتونم خونمو جدا کنم. خلاصه یه وضع کثافتیه. با علی از اون روز که حتی یادم نیست نوشتمش آخر که دوستام باش اومدن و خداروشکر لو نرفتیم، دیگه نشده همو ببینیم.
+از لیوان خواهرم نوشابه خوردم و یه دفعه لرز کردم و خلاصه سرما خوردم. کاش فردا بتونم برم کار. نمیدونم قراره چی پیش بیاد کاش یه کم اوضاع خوب بشه. دعایی که سالهاست دارم میکنم و جز و لابه میکنم به درگاه خدا ولی هرروز دریغ از دیروز.
+میدونی کلا زود کنار میام با مسایل خیلی ناراحتم از اتفاق مرتبط با جغد ولی میدونم برام عادی میشه. ولی چقدر دلا چرکو سیاهه چقدر یه سری آدما از جمله خودم لجنن.
+همش فکر میکنم حتی یک صدم درصد کارای منو خانواده نمیفهمن و من چیکارا که نکردم و چه گها که نخوردم و کجاها که نرفتم و همچنان مامانم فکر میکنه بچه هاش خیلی خوبن. البته مطمینم که فقط من ناجنس دراومدم. دلم میخواد خودزنی کنم دلم میخواد تف بندازم تو صورت جغد و مورچه ولی کارم گیره. کاش یهجای بهتر جور میشد ازینجا میرفتم.
ر 11 اسفند میره تهران و همش میگم نکنه آخرش یه روز هم که هست من زودتر این از مرکز برم بیرون. بخصوص که جغد ازیکی بدش بیاد دیگه رحمش نمیاد حتی با توجه باینکه هم مچه اسفند نیست و میره ورزنه برا کار هم ر میره تهران و دوتا نیرو خانم میمونه و نمیدونم چی میشه. من کلا چالشم و کلا مریضو بی کسو بی پناهو بدبختم. سیاهم سیاه. یه بیمار روانی که دیگه هیچی جلودارش نیست و معلوم نیست مرگ هم آرومش کنه یا نه. شاید اگه حال داشتم یه دعایی چیزی بخونم. دلم میخواد یه کم برای حال خوبم تلاش کنم ولی چون میترسم دوباره خدا گوش نده من سرخورده تر از قبل بشم. باید آدم یه نشونه ببینه که دلش قرص بشه. شایدم همین جغد نشونه بوده نمیدونم. مردک لجن و هرزه.
+راستی دختر کوچولو برام یه سینی شکلات و لواشک اورد که روم نمیشد بیارم و دیروز هم ندیدمش یه دسته نون خونگی هم اوردن که دلم میخواست بیارم ولی تو یخچاله و همه استفاده میکنن.
+هوووووووووف تفففففففف
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور