خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

مینویسم از بدبختیهام چون من دوستی ندارم که بهش اعتماد کامل داشته باشم و اینا رو دلم میمونه بقمه میشه

+برنامه جدید رو مربیه فرستاد و حدود سه هفته پیش بود که انجام دادم و مثل مرده افتادم گوشه آشپز خونه ای که عمر ورزشی حرفه ای من اینجا بود و نتیجش به فنا رفت توسط یه مشت حرومزاده.

من هیچ وقت درموندگی رو حس نکرده بودم ولی کلا استارتش از همین 97 که مربیمون دیوس بازی در اورد و تمام دلخوشیمو گرفت، خورد.

از اون روز خیلی درموندگی رو حس میکنم.

خلاصه مات نشستم کنار آشپزخونه و نه نالیدم نه گریه کردم. ماتو مبهوت فقط حس بدبختی داشتم. اگه فشار میومد بهم قطعا تشنج میکردم.

حالا درموندگیم از چی بود؟ اینکه من چه تمرینات سنگینی انجام میدادم و با یه برنامه که 8 دیقه رو تردمیل دو سبک داشت و چندتا حرکت خیلی راحت دیگه که جزو سبکها حساب میشدن بدنم خالی کرد. همش هم ازین قرص لول تشنج هست.

تا سه روز رونام از درد میترکید اگه وقت دیگه ای بود دردش مثل همیشه خوشمزه بود ولی میدونستم که نه هدفی هست و نه دیگه بدن قدرتمندی

اصلا قرار بود برای سلامتیم ورزش کنم که همینم نمیشه. یه چندباری رفتم پیاده روی و دیروز هم خیلی سبک رو تردمیل رفتم. حالا میفهمم فیزیکم روی روحم چقدر تأثیر میذاره. حس اینکه یه بدن کشیده با یه شکم شل و ولو گنده داشته باشم اذیتم میکنه. عضلاتم رو که دست میذارم نسبت به قبل شل شده و اینو دوست ندارم.

خیلی اذیت شدم اون روز. امیدوارم با نوشتنش کمرنگ بشه این حس.

+تو همون هفته ها بود که بابام گفت بیایین بالا میخوام مستأجر بشونم. فکر کن ما بریم تو یه اتاق بالا. آقا هم بشینن تو سالن به این بزرگی تا تو توالت رفتن ما رو هم زیر نظر داشته باشن ما هم نطق نکشیم! تلوزیونم هم که جلو خودشو خلاصه ...

گفت تمیز کنید مستأجر بیاد بببینه گفتم من که آخر خطم بذار خودمو بزنم به دیوونگی.

یعنی دم پریودی هم بود و بی اعصاب.

دست خودم نبود اینقدر خودمو جلوش زدم هرچند خوشحال هم شد ولی گفتم همه جارو به هم میریزم و میام به مستأجره فحش میدم که اینجا مال ماست. آبروتو میبرم.

رخت خوابو پرو پخش کردم هر تیکه شو یه طرف کلا همه جارو به هم ریختم گفتم سر باز میام تو پله نمیذارم پاشونو ازین در تو بذارن

هدفم هم جدی بود. دیگه تحمل بابامو ندارم.

خلاصه اینقدر سلیطه بازی در اوردم که فعلا تا حالا کسی جرأت نکرده بیاره.

بابام همین دختر دریده ها رو میخواست با یه زن نانجیب. خاک بر سر ما که همش سر خم کردیم مثل بره.

مامانم هم که از اول صداش در نیومد و به ما هم یاد داد مثل حیوون زیر دست این تخم حروم باشیم.

هرچند رگهای سرم داشت پاره میشد ولی شاید بشه گفت راهشو یاد گرفتم.

الآن ولکنمون نشده ها. سطل آشغالیرو میگه بذارین تو آشپزخونه. زیر پله جا داره موزایکه ولی مدام چک مینه همه چیرو. سر سطل آشغال میره آشغالهارو چک میکنه. سر کمدهامون میاد وقتی نیستیم.

در بازو بسته بشه میدوه تو پله ببینه کیه.

+رفتم خونه سیسی خوش گذشت. یه شیشه سیر تازه برا دست خالی نبودنم بردم که سیر خیلی دوست نداشت. به درک.

+بورس به شدت یخت.

+دفتر قضایی رفتم با انرژی مثبت که الی باهام دوست شد گفت ازت انرژی مثبت گرفتم.

زندگیش جالبه.

+دوتا مسیله ای که نوشتم خیلی رو دلم مونده بود. از سیا هم باید بنویسم یه کم

دیروز تولد مامانم بود که تولدت مبارک هم بهش نگفتم. نمیدونم ناراحت بودم ولی اصلا پیش نیومد بگم بهش.

+هیچی .... دیگه خسته شدم.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 19 شهريور 1399 ساعت: 22:38

صفحه بندی