پست هفتصد و شصتمیم هم هنوز متعلقه به بدبختیها و آبروریزیهای خونمون.
اینقدر داغونم که فقط صرفا میخوام ثبت بشه.
در همین حد که من بدون اطلاع بابام رفتم کانونشون و کلی گریه کردم و آقایی که بابام رو میشناخت جا خورد از این همه بیچارگی.
اونجا مجبور شدم چادر بپوشم و آخرشم به مناسبت تولد حضرت زهرا یه چادر بهم دادن که دلم میخواد پولش کنم. البته به درد مامانم میخوره. شاید دادمش.
از اون طرف بابام رفت جاهایی که نباید میرفت و آبرومو برد. از طرف ... اومدن خونمون که من منطقی توضیح دادم و خدارو شکر همه به بیشرافتی بابام بیشتر از پیش ایمان اوردن. این وقاحتها به کجا برسه خدا داند.
خوب شد که غیر از من و بابام کسی نیومد پایین. روانشناسه گفت بیان. گفتم نه! چون مشکلات قاتی میشن. اینقدر زیبا و منطقی صحبت کردم که ساکت فقط گوش میدادن. بابام هم موش شده بود. فکر کنم این حجم از بدبختی که ما میکشیم برا خودش هم جالب بود و نمیفهمه که دختراش تو چه گهی دست و پامیزنن.
قراره مشاوره بشیم خخخ.
چیزی که هیچ وقت ازش جواب نگرفتیم. خانمه میگه ما اومدیم که دوباره خانواده به گرمی دور هم جمع بشن!!! گفتم دوباره؟! هیچ وقت نبوده که بخواد دوباره باشه.
بابام طبق معمول به نفع خودش مه چیرو گفته بود. نمیدونستن که سفرش جداست و جدا بالا رو قلمرو خودش کرده. و خیلی چیزای دیگه که حالشو ندارم بگم.
میدونین بدبختی اینه که ما اصلا پیش نمیاد از هم جدا باشیم ... نه کاری نه ازدواجی ... کاش این خواهرم سریع عروسی کنه بره. یکی هم یکیه.
روزی که رفتم کانون مرتبط، انگار کتک خورده بودم. بدنم خستست هم چنین روحم ...
+با دنی مرتبطم .. فعلا هنوز جذابه برام. نه اینکه دوستش داشته باشم و درگیر شده باشم. فعلا برای سرگرمی خوبه و البته پیش اومده چند باری نخوام جوابشو بدم. اصلا ارتباط از راه دور رو نمیپسندم. البته ارتباط عاطفی. اونم ارتباطی که مشخصا بی نتیجست.
+شاید با یه پسره که داره مهریه میده ولی هنوز کامل جدا نشن برم بیرون. شااید.
جهنم. به هر ارتباطی چنگ میزنم تا رو دلم نمونه حد اقل که پاک بودم ولی با آدم بودن تو این دنیا کسی به جایی نرسه.
+گفتم مجیدی خطهاش از دسترس خارج شد؟ ممکنه بعد از یه مدت مشخص که خط خاموشه غیر فعال بشه؟
بازم به جهنم.
+شبها خوابهای غیر مرتبط زیاد میبینم. از وقتی تشنج کردم و قرص لوتیراستام خوردم خوابهام کلا مدلش فرق کرد. نمیدونم همینا کابوسه؟ پیش میاد وحشتناک باشه ولی کلا قابل توضیح نیست زیادی یه جوریه. غیر واقعی و یه جوری که بلد نیستم توضیح بدم.
+تو این ماه یه ربع فروختم که البته سود کردم ولی چه فایده. همش داره خرج میشه. یه مقداریش رو وارد بورس کردم.
به حمید همون پسر شیرازیه در مورد بورس حرف زدم. چقدر دیر آدما خودشون رو نشون میدن. قرار شد بیاد داخل کانالی که ساختیم. من ادمینش بودم. جالبه که بهش گفتم من مدیر گروهم و مسخره بازی دراوردم. قطعا باید حدس میزد که مدیر کاناله هم هستم. خلاصه گفت وارد شدم ولی نشده بود. آخه یکی بگه الدنگ چرا دروغ میگی مگه عضویت تو برا من فرق داره ابله. خب بگو نیازی نمیبینم. اصلا به یه ورم! خودش گفت خواهرم پولمو برده تو بورس ضرر کردم و برا همه سود داشته خواهرم به جز منی که برادرشم. بهش میگم بیا خودت یاد بگیر که خودت انجام بدی. بلافاصله بعد تماسمون زنگیده خواهرش گفته امروز پولت دو برابر شده. اینم جو گرفتش دیگه بیخیال شد. بله من امسال دیگه کامل مطمئن شدم که نرمال نیست و چه خوب که ازدواج نکردیم.
استارت شک کردن به عقلش هم از اونجایی که شروع شد که اول خودشو جر داد من به روحانی رأی بدم و بعد هم در طرحهایی که به خیال خام خودش منجر به پول چندبرابری میشد وارد بشم که با این که رفیق بودیم قبول نکردم. علنا خودش میگه نزدیک ده بااار ضرر کرده .. ضرری که با تلاش و تجربه هم همراه نبوده. خودش میگه فلان کس بهم گفت فلان پول رو بیار وسط و ... همشون از دم کلاه بردار. درس نمیگیره که نمیگیره.
فکر کن تو زندگی مشترک چیکار میکنه.. اوه اوه!
میدونین من آدما زود از چشمم میفتن. شاید برا اینه که اکثرا زود رو طرف حساب باز میکنم از این لحاظ که آدم حسابیه. بعد اشتباهش برام قابل هضم نیست. اون وقته که دیگه شخص برام جذابیت اولیه رو نداره.
البته هنوز به خیلی از شباهتهامون ایمان دارم و شده دو سه ساعت بحرفیم.
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور