4 شنبه رفتم دکتر مغز و اعصاب. میخواد لوتیراستام رو قطع کنه و لاموتوروژین رو دوزش رو ببره بالاتر.
بهم فلوکستین که ضد افسردگیه داد که نخوردم.
قرصهای اعصاب رو نمیشه یه هو قطع و وصل کرد. باید لوتی رو یک سوم و لامو رو سه سوم بخورم و کم کم درمان جدید رو شروع کنم.
قرص شکن نداشتیم که به لطف دکترا پیدا کردیم.
کاش یکی به دادم میرسید. دارم واقعا افسرده میشم.
4 شنبه صبح تا ظهر تو بیمارستان بودم. دیروز هم سه تا دندون با هم پر کردم.
اگه یه چیزی از بابام به ما رسید که خوب باشه همین بیمش هست. اینقدر هم خلوت بود. از ترس کرونا هم بیمارستان هم خیابونا خلوت.
یه جون که بیشتر ندارم بابا. قرار بود دوتا دندون باشه که فکر کنم مشتری نداشت سه تاش کرد.
اگه هزینش زیاد نباشه تتو میکنم ولی نه از نوع زیبایی ... حالا بعدا میگم اگه خواستم.
+کلا چیز زیادی برا گفتن ندارم. با دنی مرتبطم که دارم ازش خسته میشم. کلا نمیتونم یه آدم رو هر روز تحملش کنم. همیشه گفتم که دلم میخواد گربه آزادخان باشم!
به خصوص که تنوع نداریم و این برام عذاب آوره. دوست دارم نزدیک بود و انرژیش با من تقسیم میشد. میرفتیم بیرون اینا.
بهش میگم مثل اول منو دوست داری میگه بیشتر!
البته همش ضره ولی خب ...
کلا خانواده عاشق پیشه این! داداشش دوران خدمت عاشق خواهر دوستش میشه. نامه هاشو داخل جیبش پیدا میکنن و بعد هم تحقیق و آخر هم ازدواج!
بهش میگم نسبت به سابقه داداشت دیر عاشق شدی.
بعضی وقتا ناراحت میشم که یکی این طوری بهم دل میبنده. برا همین همیشه تکلیفم رو با کسانی که برای ازدواج میان جلو و میدونم به درد نمیخورن سریع مشخص میکنم.
الآن تکلیف ما مشخصه ولی همین دوستی هم برام خسته کننده شده انگار.
جذاب نیست برام. تکراری شده که برا هم روزمرگیها رو تعریف کنیم وسطش هم چهارتا شوخی و قربون صدقه بریم. الآن حس کردم واقعا اوقم میگیره.
+حمید اومد تو کانال و گروه.
چقدر دیر شناخت حاصل میشه. چقدر آدما پیچیدن. پروسه رو که مرور میکنم الآن به این نتیجه رسیدم و بهتره بگم خودش رسوندم که نرمال نیست. شاید غیر طبیعی بودنشو اگه خودش نمیگفت اصلا مشخص نمیشد و نمیفهمیدم. با اینکه باهاش مسافرت هم رفتم. هرچند اونجا مشروب خورد ولی گفتم خب چندتا خوردن اینم دلش خواسته. نه که بگم فقط همین باید باعث آگاهی میشد. کلا میخوام بگم آدما خییییلی پیچیدن. یه چیز دیگه هم این که معاشرت و رفت آمد خیلی چیزارو مشخص میکنه. تلفن که همش نشستی حرف میزنی.
دنی رفت سر کار و گفته اولین حقوقم رو برمیدارم میام اصفهان. خیلی ظاهرا عاشق و شیفته شده ولی در عمل باید دید. من خنثام و حسابی برا اینکه میاد حتما باز نکردم.
دلم تنوع میخواد از هر مدلش. ترجیحا ریسک و ارتباط جدید و با حال.
+انگار از وقتی قرص افسردگی بهم داد بیشتر قبول کردم که افسرده شدم. دلم میخواد گریه کنم..
پروسه تشنجم از 84 شروع شد. ده سال تشنج نکردم و قرصام قطع شد. یکی از عوامل مجددش که با گفتنش صورت دکتر سرخ شد این بود که:
برا ورزشم الکارنیتین خوردم. این مربیه بهم پیشنهاد داد. به هیچ کس نگفته بودم تا به این دکتره. اینو بگم که قبلا پیش این میرفتم ولی برای دوره جدید تشنج پیش یه دکتر دیگه رفتم که اون شب تو اورژانس بود. رفتن پیشش تشنجزا بود از بس گوش نکرده ردت میکرد. خلاصه برای این یکی گفتم و ناراحت شد. مامانم فهمید و اعصابش به هم ریخت. اون روز رو بستش نوشته بود ولی من زنگ زدم داروخونه و پرسیدم. اونم گفت چون خوب شدی و قرص نمیخوری استفاده کن.
فکر کنم این دفعه مدامالعمر باید بخورم.
خواستگار اولی به خاطر همین تشنجم رفت خواهرش هم خیلی دیوس بود. پسره هم احمق. البته بیماری و معلولیت یه تابوی حل نشده هست داخل مملکت ما.
وگرنه 92 من شبی یه قرص میخوردم که هیچی نبود و همه چیم طبق معمول همه بود.
انگار هرکی بیماره و قرص میخوره نمیتونه زندگی نرمالی داشته باشه.
دکتره به مامانم میگه بیا این دستور رو بخون. میگم چرا به خودم نمیگی متوجه میشم. میگه اگه میفهمیدی همچین کاری نمیکردی. به مامانم میگه اگه پسر بود ازینا میشد که شر بود و تصادف میکرد همش.
دکتر خیلی مؤثره روی حالت روحی و حتی جسمی بیمار.
+بابام داره هنر خوب بودن رو میخونه. تا صبح که فحش میداد.
از طرف کانونشون و سازمانی که مشاورهاش اومدن خونه ما که خبری به من ندادن. حالا خودشو دارن راهنمایی میکنن یا کلا همه رهامون کردن رو نمیدونم.
+کاش دنیا این طوری نبود. کاش زندگیم نرمال بود.
کاش دغدغه هام اینقدر بزرگ و حل نشده نبود.
کاش بین بد و خوب زندگیم تعادل بود.
کاش دختر نبودم. کاش بی پول نبودم. کاش مریض احوال نبودم.
کاش .......................................
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور
تاريخ: شنبه
9 فروردين
1399 ساعت: 4:51