خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

یک شنبه رفتم. اولین بارم بود میرفتم تنهایی شهر رضا. تو میدون شهدا با وانت اومد دنبالم. سوار شدم دیدم پتو رو صندلیشه. رو شوخی گفتم پتو هم که اوردی: گفت حالا جریانشو بهت میگم. این خونه تقریبا شریکیه و کسی کاری داشته باشه میاد خونه من از رفقا. منم نمیتونم بگم امروز میخوام خونه رو که! باید بریم مغازه. خون خونم رو میخورد. ترسیده بودم مثل سگ. قبلش هم گفت یه ساعت دیرتر بیا پنچری بگیرم. کلا باهم دعوا کردیم و من گفتم اصلا نمیام. بعد که دیدم انگار ریگی به کفشش نیست گفتم میام. خلاصه رفتیم داخل مغازه که یه پستو داشت. کلا پشیمونش کردم از ارتباط. از بس ترسیدم و خجالت کشیدم و دست که میذاشت به من میخندیدم و قلقلکم میشد. اونم عصبی شده بود. البته کنترل داشت و فقط التماس میکرد که بابا همسایه مغازه میاد بذار کارمون رو بکنیم. من که لذتی نبردم جدی میگم. ولی اون ارضا شد. البته بی خطر انجام دادیم یعنی تو مو نکرد و منم که هیچ کاری نکردم حالا اگه همون نیم درصد شانس تخمی باشه و مثلا یه مولوکول آب اون از تو فضا رفته باشه تو رحم من.

واقعا چیز خاصی نبود. شاید هم من خیلی دریده شدم که احساس گناه هم ندارم. تا رسیدیم هم من جیش داشتم که کف مغازه با یه شیشه آب جیش کردم. البته اونور بود. بعدشم که منو دید دیگه. خلاصه تموم شد با هم رفتیم ناهار من جوجه و اون کباب.

یه دفعه به سرم زد برم خونه ساجی. تازگیهای ارتباط صمیمی شده شوهرش قبلا غیر مستقیم منو میخواست که من چون شرایط اوکی نداشت و سنش کمتر من بود خاطرشو جمع کردم بدون اینکه پیشنهاد بده. منو گذاشت دم در خونه و رفت. 45 دیقه تا شهررضا راهه. خندم گرفته بود که چیطو شد که ای شد!

منی که دست کسی رو هم نگرفته بودم سیم آخرو هم پاره کردم دیگه. حد اقل دروغ نگفتم که خونه دوستم بودم. ولی چه جاهازی داشت. باباش بازنشسته ذوبآهنه و تک دختره. البته واقعا خانواده ی خوبین. شوهرش هم خیلی چشم پاک و خوبه. خانواده پسره رو هم دیدم. اتفاقی با ما همسفر بودن تو اون شمالی که 95 رفتم. خوش به حالش. اینقدر خونش قشنگ و دنج بود. باب میل من!

+دیشب مثل هرشب دعوا. خواهرم خوابید و پرید حالش بد شد و بردنش بیمارستان.

خونه دیگه خونه نیست. کاش یه آدمی سبز میشد یه کاری میکرد. کاش مامانم میفهمید. کاش ترسو نبود. کاش افکارش بسته نبود. کاش میفهمید که زندگی خودشو خراب کرد داره ما رو هم نابود میکنه. عمر مفیدمون گذشت. همین خواهرم که حالش بد شد عقده و کلی هزینه هایی که به عهده بابامه رو داره خودش از جیبش میده. اگه دعوا نبود بازم مشکلی نبود. آدم میگه نتیجه زحمات خودشه. شوهرش فهمیده و پریشب گفته من که میدونم داری با پول خودت خیلی خرجارو میدی منم نمیام کاپشن بگیرم. یه کم خرخرشون شده بود. خب ضایعست آدم مگه چقدر میتونه حفظ ظاهر کنه. بابام هم که همه جا خودشو لو میده با بی احترامیهاش. آبرو واسمون نذاشته

به قرآن 4 تا حیوون متفاوت تو یه طویله بهتر از ما با هم کنار میان.

خلاصه این بود اولین ارتباط جنسی من که بهم حال نداد فقط قسمت عاطفیش که پیش یه پسر ساده و بی ریا تو یه ماشین دلاقه احساس آرامش داشتم و انگار تو عمرم تو ماشین ننشسته بودم حال داد. راستی کرایم رو هم داد. حس فا.حشه ها بهم دست داد.

راستی یه اشتباهی کردم به می.نا گفتم که گفت انگار از اعضای خانوادم بودی ناراحت شدم و یه کم سرزنش. دیگه نمیگم اگه کاری کردم. بهش گفتم نه! تو چون منو پاک و سالم دیده بودی همیشه ذهنیتت تغییر کرده و ممکنه از من بدت هم اومده باشه. به درک. کاش نگفته بودم.

گفتم پسره سیگاریه!؟

آره بابا من حتی حالشو ندارم دنبال یه نفر بگردم که با کلاس و پولدار هم باشه. شاید هم گیرم نیاد اصلا. ولی میدونم توانایی جذبش رو دارم.

مشاورخان هم مزدوج شده و فافا داره خودشو تیکه تیکه میکنه. همون که به من پیشنهاد س.ک.س داده بود.چه کنیم دیگه اینم از ما!

حالا ببینم بدتر میشم یا متوقف.

فقط دعا کنید بچه نساخته باشم خخخخ

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 0:16

صفحه بندی