میدونین! همیشه در همه ی مواقع با کسانی که دوست میشم، اتوماتیک یه حد تعادل دارم. شاید هم اصلا تعادل نیست. خنثام.
حالا درگیر اتفاقات بد و خوب دوستام بشم که براشون تو سر و مغزم بزنم، اصلا. قضیه همون سمن و یاسمنه.
عباس که ارتباطمون قطع شد همون روزای اول؛ بهم میگفت تو برای نیازهات با آدما دوست میشی نه صرفا برای دوست بودن. هم راست میگفت هم میخواست قضیه رو به نفع خودش تموم کنه. منظورش این بود که رفیقت اگه تنها بود و نیاز به هم صحبت بود تو باید وقتتو خالی کنی و هرطور شده کمکش کنی. نه که حوصله خودت هم سر رفته باشه که همصحبتش بشی. خب حقیقتا من هیچ وقت این طوری فکر نکردم که جزو کدوم دستم. ولی میدونم خودم رو به آب و آتیش برا دوست نمیزنم. هرچند که در 99 درصد مواقع دوست خوب و گوش شنوای خوبی برای همه بودم. ولی پیگیر مسائل نمیشم که خب .. حالا به خاطر فلان مسئله خوب خوابیدی؟ رفتی؟ نرفتی
+گفته بودم که از دم بیچاره ایم؟ خواهرم که ارشد میخونه از هممون آرومتره. البته مغرورتر هم هست. خلاصه اینم سر همین بلایایی که فشار روانی بالایی هم رو اعصاب همه داشت از طرف بابام؛ قرص خور قهاریه. تشنج خفیفی هم داره و کمی وسواس. پریودیهای نامنظم و به شدت پشت سر هم. خلاصه چند کیلویی اضافه وزن هم داشت که از تحرک بدش میومد. داخل تل یه دکتر تغزیه رو پیدا کرد و رژیم مناسب و روزی یک ساعت رقص رو بهش پیشنهاد داد. من خودم اکثرا روزا میرقصم وگرنه انرژیهام متعادل نمیشن. القصه معلوم نیست بابام چطوری میبینه و کلی بهش فحش میده. صدتا انگ بهش میچسبونه. حالا متوقف شده. دیروز میگه از لحاظ روانی بهم ریختم. حس میکنم منو لخت دیده. در صورتی که ما عادت به روسری سر کردن تو خونه داریم. نه به قصد حجاب، کلا سرامون رو میبندیم. لباسهامون با این که به غیر خر بزرگ جنس مخالفی نیست؛ اغلب پوشیدست. خلاف سنگینه منم که شلوارک میپوشم تا زیر زانو. با تمام این حرفا بابام چون خودش تنگ نظر و هرزه هست اومده این بنده خدا که سرش به کار خودش بوده رو پاییده، پرده هام کشیده بوده. گفتم نکنه بچه رو بچگی رفته گفته پایین داریم میرقصیم که گفت نه. از حرفاش که میزد دیده بوده. بهش میگم شروع کن. حتی تو اگه لخت هم بودی نامحرم که نبوده. هرچند از نامحرمها نامحرمتره. میگفت اینقدر خوابم راحت و انرژیم زیادتر شده بود! سایز هم کم کرده بود حتی.
دیروز دلم خنک شد انگار که لج کردم و رفتم مغازه مجیدی.
نکنید ... بچه نسازین اینقدر ... آدم باشید. ... با بچه ها مخصوصا دختراتون یا خواهراتون مهربونتر باشید. .. اینقدر حس امنیت ایجاد کنید که به ذهنش هم نرسه که راحت میتونه با جنس مخالفش ارتباط جنسی بگیره.
نمیتونین این حس رو ایجاد کنید، خفه شین. دیوس نباشین. پست فطرت و ذات خراب نباشید. دستشو نمیگرین هولش هم ندین. کاری نکنید به آخر خط برسن.... کسی که به آخر خط برسه دیگه هیچی براش مهم نیست ... وقیح میشه. امیدی نداره. تمام خطوط قرمز خودش و خانوادشو رد میکنه. آخرش یه جا میشکنه. آخرش یه جا رد میده. من تا امسال دستم به قصد لذت به دست کسی نخورده بود. تا دو سال پیش نماز میخوندم. حالا آخرین باری که وضو گرفتم رو یادم نیست.
قبل ازدواج ببینین میتونین طرفو اگه خوشبختش نمیکنید بدبختش هم نکنید؟
آدما قابلیتهای خیلی زیاد و کشف نکرده ای دارن. فقط باید اونا رو تو شرایط دید. تا همین یکی دو سال اخیر برام در حد شعار بود. کاملا با پوست و خون و گوشتم درکش کردم.
خودم حس میکنم حتی اگه ازدواج کنم قابلیت خیانت رو هم دارم اگر اذیت بشم. حتی حس میکنم من نباید ازدواج کنم. اینقدر از بابام کشیدم که هیچ موقع نمیتونم سنگ نیم من بشم و خفه خون بگیرم. وحشی شدم. زخم خورده شدم. گرگ بارون دیده شدم. سیاه شدم. تباه شدم. ...............
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور