خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

اوضاع خونه به شدت بد و بدتر میشه هر روز. بابام میاد طبقه پایین و انگار نه انگار ما همه دختریم. تا توی سطل آشغال ما رو هم میگرده و بهونه جور میکنه. به هرکی بگی باور نمیکنه. دیشب سر دوتا زرد آلو غوغا به پا کرد که من خورده بودم. نه تفریح نه پوشاک نه هزینه درمان و تحصیل، تازه خوراک هم اینطوری.

من که دیگه مطمئنم خدایی وجود نداره. اگه وجود داشت و واقعا رحیم و کریم بود قطعا نمیتونست این همه خواری و ذلیلی ما رو ببینه و کاری نکنه. واقعا دیگه نمیتونم اعتقادی بهش داشته باشم.

جوونیمون تموم شد. روحیه هامون داغون شد. بیچاره و بدبخت شدیم و این زندگی لعنتی تموم بشو نیست.

+در این اوضاع آشفته خواستگاره که برای خواهرم اومد و به هم خورد قبل عید، همون که گفتم رفتن مشاوره، پشیمون شدن و زنگ زدن. البته قبلش هم کلی پیغام پسغام فرستاده بودن.

به شدت همه دودلن. خواهرم میخواست استخاره بگیره که همه میگن به دله. خوابهایی دیدن که تعبیرش جالب نبود و منو نگرانتر کرد ولی چیزی نگفتم. امضا کردن و شکستن تخم مرغ توسط خواهرم.

کاش تعبیرشو ندیده بودم.

دلم به راه بد رفته و پر از استرسم. میترسم از آینده خواهرم. تا اینجاش که تباه شد خدا کنه خوشبخت بشه. خدا که گوش نمیده ولی امیدوارم دیوس نباشن و پسره سیاهبختش نکنه آجیمو. دیگه روزگارمون سیاهتر از این نشه. بعد از این همه وقت هم ازدواجی بکنیم که عاقبتی نداشته باشه، دیگه دشمن به شاد میشیم برا هفتا محل

ولی قبل اینکه تعبیر ببینم دلم خیلی روشن بود و کیف کرده بودم که کسی این همه پایبند باشه.

حالا میگم نکنه ریگی به کفششونه.

نوشته بودم فکر کنم که پسره قبلا اعتیاد داشت و الآن نداره ولی خودش نگفت و ما فهمیدیم و به همین خاطر هم خواهرم گفت نه. کسی که از اول پنهان کاری کنه دیگه هیچی. خدا رحم کنه به حق همین ماه عزیز.

نمیدونم چه نذر و نیازی باید کرد. یا امام حسین خودت رحممون کن. البته این رو هم بگم که خانواده ی خیلی خوبین و تعریفشون رو زیاد شنیدیم و از کوچیکیم هم با بابا مامانم هم محله ای بودن و خودشون که خیلی خوبن.

بابا پسره زن نمیگرفته مامان پسره هم یه تیکه از سرش کچل بوده که این یه عیب بزرگ محسوب میشده اون روزا و کسی سراغش نمیرفته یعنی تا این حد روانی بودن، از قضا عاشق همین میشه و میگه یا همین یا هیچ کی. هرچی ننش جلز ولز میکنه این همه دختر میگه نه، ازدواج هم میکننن و مشکلی هم ندارن و خیلی هم خوش اخلاقن ظاهرا. به خواهرم میگم پسره از نسل باباشه برا همین برگشتن.

مامان باباش هم که خیلی راضین که وصلت صورت بگیره. دیگه بلاخره میدونن دختر خوب کم گیرشون میاد.

+نمیدونم چرا این دوتا اتفاق در حال برگشته. مربی رشته جدیده قدیمیه رو دیده و خواستار بوده که من برگردم. دیوس یه پیام نداده سراغ منو بگیره حالا از شدت فضولی از مربی جدیده وضعیتم رو پرسیده کلا که بدبینم و نمیرم رشته قبلی. اون وقت که لیگ بود بازیکن خرید. حالا که نمیتونه من برم؟ عمرا، بعیده که بزنگه ولی مربیم گفت باهاش صحبت میکنم بزنگه که گفتم راحترم که نزنگه.

کلی تعریفم رو کرده و از بس قبلیه پسته اصلا میترسم که بخاد زمینم بزنه و حس میکنم از پیشرفتم حسودیش شده. همه رو به جدیده گفتم و حق بهم داد. میگه من اصلا دلم نمیخواد بری رو چشم ما جا داری ولی تصمیم با خودته. اگه هم بری خیلی نمیشه برگردی از لحاظ آمادگی برای این رشته منظورشه.

دیروز هم با پسره که مربیمه کلی صحبت کردیم و اونم که کلا اغراق میکرد ولی یاد گرفتم دیگه حرفا رو چطوری انتقال بدم و هرچی بدردم میخوره رو بردارم. چون کامل شناختمش.

خلاصه که پارسال همین موقع ها داغون بودم و امسال خودش اومد موس موس. دیوس حرومزاده فکر کرده من خرم. بهش میگم حتما. میگم چه فکری کردی که من برای چی باید بیام این مسابقه رو؟ اگه من بد بودم که برا اینجام بدم. اگه هم تو مربی تیم ملی باشی که دوباره همون بلا رو میاری سرم، برا اعتبار خودش میخواد منو ببره. پارسال اول شدیم و من چه بازیکنی بودم. حالا کم دارن. بذار ببینم چه گهی میخورن بدون من! اگه من بد بودم الآن هم باید اول بشن من ک نیستم.. امیدوارم حسرت مربی تیم ملی دیگه بدلش بمونه. به زمین گرم بخوره جوری که به التماس بیفته.

+خلاصه اینم از آرشیو خرداد امسال که داره این طوری پر میشه. سال دیگه کی زنده کی مرده. معلوم نیست من کجا باشم و چه اتفاقاتی برام رخ داده. خدا به داد برسه.

آخرشم میگم خدا، عادت کردم. ولی اهمیتی نمیده.

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:50

صفحه بندی