خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

دیروز یک میلیون و هفت هشت هزار دادم واسه شهریه دانشگا،

دلارهامو فروختم.

صدتا دیگه مونده که 50 تا هم پیش ط دارم.

دیروز وسایل باشگاهو برداشته بودم که برم از راه، اتفاقی اومدم خونه.

دیدم تو گروه پرسیدن تمرین هست؟ گفتم مگه قراره نباشه.

خلاصه که هفته آخر شهریورو تعطیل کرده.

مدل جدید. هرچند خوشحال شدم زیاد. ولی به ضررمونه.

خودش میخواد بره سفر، فوقش دوتا دیگه میخوان برن، تو یا جایگزین بذار یا جمع و جور کن بیا سر تمرین.

خلاصه 4 شنبه هم نیست و چه خوب.

تردمیلم همراه با سرکه و قهوه ترک نمیشه.

شاید یکیش انجام نشه ولی دوتاش حتمیه.

جالبه الآن 65 و نیم شدم.

به خواهرم میگم ببینه تا مطمئن شم.

خلاصه ...

+باید از یه چیزی بنویسم و اینقدر فکر کنم تا تموم بشه.

نباید مقاومت کنم.

مقاومتم زیاده.

ازش خبری نیست و واقعا من نمیخوام قبول کنم که درگیرش شده بودم.

الآن هم اصلا با خودش بحثی نشده که کسی بکشه کنار، ولی من دارم تو ذهنم میکشمش.

همیشه کسی رو تلقین میکنم به خودم که دوست دارم باشم، من اصلا هم محکم نیستم.

ولی دیروز داشتم فکر میکردم که اگر شغل که به واسطه ی اون شهرت پیدا کرده رو حذف کنم، بازم عاشقشم، وابم منفی بود کامل.

بعد دوباره به این نتیجه رسیدم که خب طبیعیه، ممکنه یکی هم عاشق من بشه که ورزشکارم،

شاید به خاطر همین ورزش عاشقم بشه، پس استدلالم بیجاست. شاید هم خوبه که آروم بشم. اصلا شاید منطقیه.

دیروز یکی از کارگاههاش رو اتفاقی یعنی تقریبا اتفاقی پیدا کردم و گوش دادم.

درسته واسه 90 بود و نباید قضاوت کرد، ولی خیلی هم تسلط نداشت.

کاش یه بحثی بشه که حسابی دعوا کنیم. اینطوری راحتتر فراموش میشه.

دلم میخواد بهش بگم دیگه پیام ندیم بهم. ولی نمیدونم چطور. باید ببینم اصلا شروعی هم داره، اون وقت طبق شرایط یه کاریش میکنم.

ممکنه مثل خیلی وقتا بره تا یک ماه دیگه یه پیام،

+س اومده اصفهان و کلی پیام که هماهنگ کنیم بریم بیرون یا خونشون، با کی و کجا!

همش به هم ریخت و قرار شد اگر تونستم امروز برم خونشون.

به راحتی نرفتم و خبرم ندادم.

بدجور از چشمم افتاده. به خصوص از اون روزی که ارتباطم با مشاورخان رو بهش گفتم و به فا.طمه گفته بود.

کلا شاید هم دست خودش نیست. میخواد کسی رو آروم کنه از یه راه دیگه وارد میشه، مثلا اینکه آره این با فلانی بوده تو درگیرش نشو،

ولی نمیدونم چرا دوست دارم مشاورخان رو اتفاقی ببینم جایی. یا زنگ بزنه یا قراری!

+بابام صبحا میخوابه. داشتیم حرف میزدیم با مامانم که فهمیدم قرص اعصاب میخوره.

دیشب هم گفته میخوام دیگه نمازم نخونم.

حقیقتش نماز یه تابو هست تو خونمون، شاید من رعایتش نکنم ولی اینم بابام، خیلی عجیب و بده. خلاصه که افسردگی گرفته تا حدی.

با اینکه اینقدر یه وقتایی ازش ناراحتم، اینقدر کلافه شدم.

بلاخره ستون خونست.

خدایا به دادش و به دادمون برس!

بازم خوبه خواهرزادم سرمون رو تا حدی گرم میکنه.

بابام بردتش پارک.

یکی از این کارارو واسه ما نکرد.

ولی من الآن راضیم که حد اقل این یه وجبی میتونه به هیجان بکشدش.

+دیگه چی؟

چقدر همه دارن ازدواج میکنند.

+

نگران من نباش ۳ نقطه
همه چیز روبه راه است ۳ نقطه
و من فهمیده ام بدون تو هم میشود زندگی کرد ۳ نقطه
حسابی جایت خالیست که ببینی
دختر احساساتی و عاشق پیشه ی آن روزها مردی شده برای خودش!
که هر روز صبح با عجله فقط دست و رویش را می شوید و سالهاست نه چشم هایش سیاه تر می شود و نه لبهایش سرخ تر ۳ نقطه
که هر روز دردهایش را حل می کند توی لیوان چای تلخش و همه را یکجا با هم سر می کشد و اتفاقا هر روز لعنت می کند داغی را که به دلش مانده ۳ نقطه
حسابی جایت خالیست که ببینی دختر وسواسی دیروز چطور این روزها در عرض 1/5 دقیقه حاضر و اماده،کفش پوشیده و نپوشیده،خودش را پرت می کند پشت فرمان و مثل یک مرد به چراغ قرمز ناسزا می گوید ۳ نقطه
نگران من نباش، دختر خیال باف آنروزها،
مردی شده برای خودش که هر روز بار یک زندگی یک نفره را روی شانه هایش می گذارد و این ور و آن ور می رود ۳ نقطه
مردی شده برای خودش که گاهی حس مادرانه ی در نطفه خفه شده اش دستش را می گیرد و می برد جلوی مغازه های لباس بچگانه و هردو دلشان قنج می رود برای کودکی که نیست ۳ نقطه
جایت خالی!
دختر مرتب آنروزها،هرشب،خسته و کوفته،دلخوشی هایش را با جورابهایش گلوله می کند و پرت می کند وسط رخت چرکها ۳ نقطه
و شام خورده و نخورده،روی کاناپه خوابش میبرد که فردا صبح چای تلخش را سربکشد و بزند بیرون ۳ نقطه
نگران من نباش اصلا!
همان موقعی که رفتی زنانگی هایم را جمع کردم و مچاله و چروک چپاندم توی چمدان و انداختم گوشه ی انباری ۳ نقطه
خیالت راحت ِراحت!
عوض شدم ۳ نقطه
پوست انداختم
و سالهاست خودم با دستهای خودم پوست کلفت غیر زنانه ام را نوازش می کنم ۳ نقطه
@baycott
#نسترن_علیخانی, در فهرست

آهسته آهسته پاییز از راه می رسد
فصلی پر از تبعیض
که متعلق به اقلیت هاست
آن اندک معشوقه های حقیقی که دست دردست هم در پارک های حوالی شهر روی برگ های زرد'نارنجی' قهوه ای وخشک که همانند فرشی روی زمین پهن شده
قدم می زنند..
درهمان حین اگر باران بزند چتر باز نمی کنند وحسابی هوای دونفره را استشمام می کنند.
به کافه می روند وقهوه ای گرم سفارش می دهندوبه همین بهانه سیردل به هم نگاه می کنند.
آری پاییز متعلق به معشوقه های دراقلیت است
همان هایی که حسابی دل ما را به سوز می اندازند.

#فاطمه_نصیری
@Laanatii

+داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد..!
ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم..!
هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم..!
ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم..!
ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند تا با اکیپمان سر میزی بخنديم و شاد باشیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا درمورد دختر مشهور و باهوش مدرسه صحبت کنیم..
ما هیچوقت پارتی آخر سال نداشته ایم..!
ما هیچوقت روز آخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم..!
ما همیشه بازخواست شده ایم؛
برای ناخن هایمان؛
برای موهایمان؛
برای.. ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد..!؟

ما پدرمان در آمد بس که موهایمان را ازته تراشیدیم
ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما آدم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های شوم دوست شد و به او اعتماد کرد.

راستش جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید..!
ما شیرین ترین روزهای نوجوانی مان با کابوس کنکور هدر رفت..!

بهترین روزهای جوانیمان با سربازی..!

ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی..!
ما قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرمان هرگز به آن نرسیدند..!
هیچکس به ما نگفت جامعه هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس....!
هیچکس نفهمید شب ها با رویای ساز یا بوم نقاشی به خواب میرویم..!
هیچکس به ما نگفـت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست..!
و هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن؛ ربطی به «با کدام پا وارد دستشویی شدن» ندارد..!
و.. هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را..!
این روزها سرزمینمان تشنه ی فهم است..!

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:39

صفحه بندی